تبليغاتX
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
تولدی دیگر !!!
 

هو

خیلی وقته که نیومدم از آخرین باری هم که اومدم فکر کنم بیش تر از 6 ماه میگذره ... توی این مدت خیلی اتفاقات افتاد اتفاقاتی که مسیر زندگیم رو کلا عوض کرد

فعلا یه دونه شعر که تضمینی به یکی از اشعار زیبای مرحوم سید محمود توحیدی هستش رو می گذارم تا اگر بشه دوباره نوشتن رو شروع کنم

امشب به کويت آمدم دانم که در وا ميکني رحمي به اين خونين دل رسواي رسوا مي کني
( سید محمود توحیدی )


در حلقه ي گيسوي تو رسوائي عالم نهم ... شايد که در کنج دلت من را تو حاشا مي کني
در پيچ و تاب ديده ات شوريدگي آيد سرم ... يک بوسه از لعل لبت من را تو رسوا مي کني
من در فراق چشم تو آشفتگي بر چيده ام ... دانم که در معراج دل من را هويدا مي کني
اندر سبوي باده ام ، مستي به پيشم مي کشد ... یک جرعه مي از جام تو دانم تسلا ميکني
اي رهروان اي رهروان دلداده اي پيدا شده ... دلدادگي در پيش تو دانم تماشا مي کني
من رهزن روي توأم من عاشق چشم توأم ... دانم که از بهر دلم با من مدارا مي کني
امشب دگر باز آمدم زانو زنم در پيش تو ... ناگه ميان حلقه اي من را تو شيدا مي کني
( قاصدک )

پاینده باشید یا حق

 

+ نوشته شده در 12:29 توسط قاصدک.
شنبه نهم دی 1385
بازی یلدا ...!
 

به نام او

بازی یلدا

من هم به بازی توسط جاوید دعوت شدم . در مورد بازی باید بگم که هر کس میتونه ۵ تا از کارهائی رو که کرده و تا حالا کسی از اون کارهاش خبر نداره رو بگه ... خوب این دفعه قرعه به نام من افتاد

۱- توی بچگی نمیدونم چی شده که یه بار تصمیم گرفتم خودم رو بکشم اولش فکر کردم راحته ، برحسب چیزهائی که دیده بودم اومدم وصیت نامه ام رو هم نوشتم ، چیزی نداشتم غیر از چند تا اسباب بازی که اونها رو هم هدیه داده بودم به داداشم ... خلاصه یه چاقو برداشتم و اول گذاشتم روی شکمم ولی دیدم حال نمیده و گذاشتم روی گردنم ولی هر کار کردم نشد !

۲- باز هم توی کودکی یهبار که مامانم نبود یکی از ظرفهای آشپزخانه رو که کریستال بود و شاید ۳۰-۴۰ هزار تومن به پول الان ( البته اگه پیدا بشه ) قیمت داشت رو شکستم ولی مامانم همیشه فکر کرد که توی خونه یکی از اقوام جا مونده

۳-   ۳-۴ سال پیش داشتم توی خیابون قدم می زدم که یهو دیدم یه ماشین با عجله اومد طرفم و آدرس یه بیمارستان رو می خواست بعد از اینکه آدرس رو دادم فهمیدم اشتباه بوده و مدتی رو که طول می کشید اون ماشین به بیمارستان برسه دو برابر کردم که هنوز عذاب وجدان دارم

۴ - .......----....................................................---..........................

۵ - هیچ موقع به بابا و مامانم از ته دل نگفتم که چقدر دوستشون دارم

 

من هم بر اساس قوانین بازی ۵ نفر رو دعوت می کنم که امیدوارم حتما ادامه بدهند .

۱- سامی     ۲ - نصیر      ۳ - امین       ۴ - کوچک     ۵ - صدری

پاینده باشید یا حق

 

+ نوشته شده در 17:24 توسط قاصدک.
پنجشنبه هفتم دی 1385
بم ... 5:28
 

هو

بم یه روزی به تاریخ ۵/۱۰/۸۲ ساعت ۵:۲۸ لرزید ، لرزشی که قیامتی را به وجود آورد

سال گذشته با جاوید برنامه ریختیم و رفتیم بم توی یه دونه کانکس که بچه های بی سرپرست رو نگه داری می کرد ، بمی رو دیدیم که هنوز زلزله داشت ، زلزله هایی توی دل آدمهاش و چه زود این ۳ سال گذشت !!!

 

 

+ نوشته شده در 20:0 توسط قاصدک.
دوشنبه ششم آذر 1385
 

 

هو

بابک بیات

این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری                            
پیش آر پیاله را که شب می گذرد

 

 

رفتن و فراغ ، اشکی بر گونه و داغی بر دل

بابک بیات آهنگساز شهیر ایرانی اینبار آهنگ وداع خویش را برای سازهایمان تنظیم نمود تا تنها در تنهائی هایمان نواهای یادگارش را زمزمه کنیم ، چشم خویش را از این جهان فروبست تا دگر بار او را تولدی دیگر باشد و در آن سرای گوش خویش را بر نغمه های بهشتی باز کند

پهلوانان نمی میرند ، طپش ، هم غصه ،شب زخمی ، بوی سفر ، کتیبه و .... یادگارش در تنهائی ها

روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

 

پ.ن : لینکهای مرتبط :

شماره 1
شماره 2
شماره 3
شماره 4

 

 

+ نوشته شده در 16:42 توسط قاصدک.
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
کیستم من؟!!!

 

هو

من کیم آوای تاری ، چنگ و دف ...... من همان سازم که بی پرده نهانم

در شبی تاریک و حزن آلوده غم ...... من  همان اشک و حدیث دیدگانم

من نمیدانم که شاید روزگارانی ...... بباید نغمه ای سازم دگر از مردمانم

من گهی موسی گهی عیسی گه ابراهیم ادهم ...... در تمام قرنها من همان آوای ساز بی نوایم

من کیم ، وامدار یک نگاه در عالم هستی ...... گهی در خواب گهی بیداری و من یک بی مکانم

من کیم ، یک موج غفلت در تلاطم های هستی ...... در رهی افتاده پائی ، وامدار این مکانم

می توانم اندکی باشم به زیر آفتاب روزگاران ...... یا که شاید ابرکی بر روی چشم دیگرانم

من همانم ، طلعتم ، جامم ، شرابم ...... من تلاطم ، موج خون ، افسانه های این و آنم

قاصدک

پاینده باشید یا حق

 

 

+ نوشته شده در 17:55 توسط قاصدک.
شنبه بیست و نهم مهر 1385
طلوع ... !
 

به نام آنکه جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز می ریزد
(داریوش شفیعی)

طلوع ، امید بخش روز دیگر و نوید دهنده پایان شب سیاه
در هجوم بوی گل و سرعت بال زدن یک زنبور ، هبوط  ِ شبنم  ِ برگ شبدر را به نیک فالی گرفتن زیباست
طلوع سرآغاز روزی دگر و زین پس چرخه تکرار پذیر ایام
روزها سرآغاز حیات ، آمدن بودن و رفتن مسئله را حل کنیم !
رنگ زرد یا آبی ، کدامیک در زیر بستر سیاهی به خواب زمستانی خواهد رفت؟
سپیدی را به خاطر سپردن در آغاز زایش سیاهی
صبر و سکوت ، تحمل و طاقت ، یافتن و اختیار و عروج  ِ دیگر
بسط زیبائی ، ادراک هستی و پی ریزی شالوده بودن ! سرآغاز هستی کجاست؟
انا الحق را به زبان راندن کاری بس دشوار  ، ایمان را چه باید کرد؟!!!
باور به وجود ذات الهی ، انکار ممنوع ! ازل و ابد ، تمام شد.
شروع ، طلوع نوید دهنده حرکت ِ نو و سرآغاز " جنبش تازه فکر در شیارهای باریک مغز "
تولد زایش یک فکر و کتاب سیاه مشق کودکانه
پاکی را به خاطر بسپار که عمر پلیدی سخت کوتاه است!
حجمه وسوسه شاپرک برای عروج به بلندترین شاخه ی گل دنیا  و شاید رسیدن به نور شمع !
امید هادی راه زندگانی ، وسوسه ! ... تمام شد این بار؟؟ ... شاید!

(قاصدک)

پ.ن : با تشکر از دوست خوبم به سوی تباهی

 

+ نوشته شده در 11:10 توسط قاصدک.
سه شنبه چهارم مهر 1385
اتفاق
 

به نام آنکه جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز می ریزد

 

تاریک شبانه و عبور از گذرگاه گیج حوادث
یک اتفاق خوب و ساده ...
یک اتفاق نشان داد که زندگی زیباست ، ثابت کرد تفکر سرمایه ایست گرانبها و فهماند ...
فهماند که دنیا هیچ است ، عشق فریادیست بی پایان ، کفش فقط یک وسیله است و رسالت آدمی انسانیت !
فهماند که آدمی بزرگ است ، خواندن خوب است ، نوشتن تجربه می خواهد و زندگی همه اش تجربه!
یک اتفاق خیلی حرفها زد ، حرفهای بزرگ به اندازه یک دفتر هزار برگ که همه ورقهایش سفیده و توی صفحه اول فقط نوشته "سکوت سرشار از نا گفته هاست" !
یک اتفاق نشان داد عبور از پل بهترین راه حل عبور از خیابان است ، اشنوی ِ ویژه هنوز تولید
می شود ... و چرا نباید گریه کرد؟!!!
آموخت ، حرف زد ، سکوت کرد و فهماند ... جائی هم ثابت کرد ۱=۱+۱

شبانه ای تاریک و عبور از گذرگاه گیج حوادث
من هم عاشقم ، عاشق مجسمه ای در موزه ، شاید عاشق تابلوی سکوت بیمارستان و شاید عاشق یک زن!
وسوسه هجوم اندام برهنه نگاهم به فراسوی وجود دروازه های بهشت و در اندکی از زمان خواهد توانست زایش دوباره را به تصویر بکشاند و ترس!
من در انکار گناه بی پرده خویش کتمانش را به یاد آورده بودم که تا شاید روزی برای لحظه ای حتی کوچک ... نه! برای لحظه ای بزرگ آفرینش را به تصویر بکشانم ... و باز هم ترس!
باید برگردم به سرزمین رویای کودکی ... ببینم گل رز همچنان سرخ است و من همچنان عاشق رنگ سبز ، بهار لذت زندگی ست ، پائیز عمر رفته پدر بزرگ و زمستان یعنی مرگ!

(قاصدک) 

پاینده باشید یا حق

 

 

+ نوشته شده در 17:19 توسط قاصدک.