تبليغاتX
جمعه بیست و نهم مهر 1384
تنهایی ...
 

یا حق

آی ای همسایگان خفته می دانید
که قلبی باز آرام و نرم نرمک
به زیر پای یک عابر
به سان برگ زرد تک درخت نارون
بشکسته است؟!!
آیا هیچ سر بر می کنند این خفتگان از خواب
آیا هیچ یادی می کنند آنها از این غم دیده تنها؟
نمی دانم نمی دانم...
تو آیا لحظه دیدار را به یاد آری؟!!
در آن خلوتگه تنهایی و اندوه
به زیر آن ماه عالم تاب
به زیر تک درخت تنهایی قلبم
کنارت تا سحرگه من نشستم
"تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت   من همه محو تماشای نگاهت"
به یاد ان همه زیبایی چشمت
به یاد آن نگاه بی کرانت
سحر گاهی به زیرتک درخت قلب تنهایم
نشستم تا که شاید باز ، باز آیی!!!
نمی دانم اگر بیهوده بود این راه بی عابر
ولی افسوس و صد افسوس
که باز تنهای تنهایم!!!

قاصدک

 

+ نوشته شده در 12:34 توسط قاصدک.
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
یا هو

اومدم یه خورده فاز رو عوض کنم

چند وقت پیش با یکی از دوستام به اسم مهدی داشتیم در مورد فیلم "نفس عمیق" با هم صحبت می کردیم که مهدی یه بحث جالب رو پیش گرفت در مورد تاس بازی خدا ، راستش رو بخواین الان دقیق یادم نیست که اون اصل اسمش چی بود یه بحث بوده بین اینشتین و یکی دیگه به این مضمون که :
 "در نهایت وقتی به دنیا هم نگاه می کنیم می بینیم که تمامی آدمهای روی زمین توی زندگیشون یه جا به سر یه دو راهی میرسن که به ناچار یکی رو چه خوب و چه بد انتخاب می کنند و این دو راهی ها همچنان در خیلی از مراحل مختلف زندگی ادامه داره و به جائی می رسه که معتقدند در روی زمین به ازاء آدمها تعداد بسیار زیادی دنیای شناخته نشده وجود داره که هنوز هم کسی اونها رو تجربه نکرده"
خیلی تئوری جالبیه ها درست هم هستش حالا یه خورده که آدم فکر میکنه میبینه چه خبره دور و برش وای یعنی هنوز می تونست چه همه زندگی متفاوت رو هم درک کنه!!! وحشتناکه ها لااقل به نظر من اینجوریه  ، جداً فلسفه زندگی چیه؟!! هیچ کسی تا حالا به درستی فهمیده شاید هم این شعر اخوان ثالث باشه :

هی فلانی زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
آن هم از دوست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد
آه ...... آه ......... اما
او چرا این را نمیداند که در اینجا
من دلم تنگ است . یک ذره است؟
..... هم آدم است ای داد برمن داد
ای فغان ! فریاد!
من نمیدانم چرا دلدار من این را نمی داند؟
که من من بیچاره هم در سینه دل دارم
که دل منهم دل است آخر؟
سنگ و آهن نیست
او چرا اینقدر از من غافل است آخر
آه ......آه ....... ای کاش
گاه گاهی .........
کاشکی .... اما ... رها کن . هیچ
حسب حال من این است شکایت نیست .
هر حکایت دارد آغازی وانجامی

فعلا همینا تا بعد

 

+ نوشته شده در 14:46 توسط قاصدک.
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384
دلتنگی بیست و یکم
 

هو اللطیف

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم ... شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

این حافظ هم همیشه میزنه درست وسط خال!!! نمیشه یه بار آدم بخواد فال بگیره و جوابش رو از حافظ نگیره خدا رحمتش کنه من که همیشه بهش اعتقاد داشتم و دارم

آدم وقتی که یکی رو دوست داره دلش می خواد که همیشه پیشش باشه فقط مال اون باشه و هیچ وقت اونو فراموش نکنه ، این عاشقی هم بد جور حالی میده اصلا عالمی واسه خودش داره و خوبیش به اینه که همه آدمها می تونن امتحانش کنن و همینش خوبه که حداقل تو این یه مورد عدالت برقراره !!! و همه آدمها می تونن عاشق باشن!!!

باز هم حافظ  که میگه:

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست ... عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد

نمی دونم دیگه چی بنویسم حالا فعلا باشه تا بعد خدا کنه که همه به اونی که میخوان برسن

پاینده باشید یا حق

 

+ نوشته شده در 10:19 توسط قاصدک.
یکشنبه هفدهم مهر 1384
دلتنگی بیستم
یا هو

و نترسیم از مرگ....

یه چند روزی به دلیل فوت یکی از نزدیکانم نتونستم بیام ، مثل همیشه باز سرطان یکی رو با تمام زندیگشو از بین برد اصلا نمی فهمم این واژه رو کی روز اول ابداع کرده؟؟
به این کلمه که میرسی می بینی یه علامت قرمز جلوی روته یعنی ادامه ممنوع!!!!
خیلی سخته این بار هم به قول معروف عزرائیل بی تقصیره
این وازه مرگ هم خیلی کلمه عجیب و غریبیه و راستی چه جوریه که بعضی آدمها به راحتی می تونن از کنارش رد بشن خیلی جالبه یه نمونش وقتی توی شعرهایی که در مورد مرگ نوشته شده نگاه میکنی می بینی خیلی جاها راحت از کنارش رد میشن یا اینکه با یه حالت تمسخر امیز و بی اهمیت بهش نگاه میکنن ...

احمد شاملو " هرگز از مرگ نهراسیده ام گرچه دستانش از ابتذال شکننده تر است
                     هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که در آن
                          مزد گورکن از قیمت /ازادی بشر افزونتر است...
                                  حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم"

به راستی چه جوری به این جا مرسن!!! که خیلی راحت با این موضوع بازی میکنن!!! یا دکتر شریعتی که میگه :
      " نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد  نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت!!!! "

موضوع اساسی سر همینه که این آدمها به این ایمان و باور میرسن و چه قدر راحت دیگه می تونن باهاش کنار بیان و زندگی رو به راحتی ادامه بدن حتی اونو پلی واسه عبور می دونن!!!!

و نترسیم از مرگ
مرگ پایان كبوترنیست
مرگ وارونه یك زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرك است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودكا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر اكسیژن مرگ است
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان كبوترنیست
مرگ وارونه یك زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرك است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودكا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر اكسیژن مرگ است
سهراب سپهری

پاینده و موفق باشید
یا حق

 

+ نوشته شده در 20:18 توسط قاصدک.
سه شنبه دوازدهم مهر 1384
دلتنگی نوزدهم
 

یا حق

از امروز تصمیم گرفتم که اینجا دیگه دل نوشته هام رو بنویسیم ، نمی دونم از کجا شروع کنم اینهایی رو هم که قبلا می گذاشتم همه یه جوری دلتنگی هام بودن این همه شعر زیبا که همشون دلتنگیهای یک دل تنها بود ، توی این دور و زمونه آدم که دور و برش رو نگاه میکنه همش دلتنگیه این همه آدم جورواجور هر کدوم با دغدغه های مختلف مشکلات فراوون ، نمی دونم چه بگم توی خیابون که آدم راه میره غیر از ناراحتی چیزی پیدا نمیشه مردی که سر چهارراه وایساده واسه خاطر یه لقمه نون داره روزنامه می فروشه یا اینکه توی کوچه پس کوچه های شهر که میری این بچه های کوچیک رو میبینی که با پای برهنه دارن توی خاکهای کوچه بازی میکنن میری توی محله های بالای شهر میبینی که بچه های  اوون محله ها توی چه ناز و نعمتی دارن زندگی می کنن دریغ از یه ذره توجه به بقیه این همه تفاوت اخه واسه چی؟؟؟ چرا باید اینجوری باشه ...

بگذریم خلاصه اینکه درد دل زیاده نمیشه همه رو هم گفت !!!

ولی یه درد همیشه تو دل آدم می مونه اون هم عاشقیه!!! درد دلی که همه باهاش برخورد میکنن خیلی حس زیبایی هستش ، واقعا چرا آدمها دلشون یه جا گیر میکنه؟؟؟ چرا آدمها عاشق میشن ولی وقتی که بهش فکر می کنی خیلی زیباست به قول دکتر شریعتی که : "درد انسان متعالی تنهایی و عشق است" یه افسانه قدیمی که از روز ازل تا به روز ابد همراه آدمهاست و چه زیباتر میشه اون موقع که آدم به اونی که میخواد برسه

این هم از درد دلهای قاصدک تنها منتظر دل تنگیهاتون هستم

یا علی

 

پرنده مردني است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست

فروغ فرخزاد


 

+ نوشته شده در 15:32 توسط قاصدک.
یکشنبه دهم مهر 1384
دلتنگی هیجدهم
 

یا هو

 

موطن آدمي را بر هيچ نقشه اي نشاني نيست

موطن آدمي تنها در قلب كساني است كه دوستش دارند.

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در 19:2 توسط قاصدک.
چهارشنبه ششم مهر 1384
دلتنگی هفدهم
 

یا هو

زندانی

دل وحشت زده در سينه من مي لرزيد
دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد
آي همسايه زنداني من
 ضربه دست مرا پاسخ گوي
صربه دست مرا پاسخ نيست
 تا به كي بايد تنها تنها
 وندر اين زندان زيست
 ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم
پاسخي نشنيدم
سال ها رفت كه من
 كرده ام با غم تنهايي خو
 ديگر از پاسخ خود نوميدم
راستي هان
 چه صدايي آمد ؟
ضربه اي كوفت به ديواره زندان دستي ؟
 ضربه مي كوبد همسايه زنداني من
 پاسخي مي جويد
 ديده را مي بندم
در دل از وحشت تنهايي او مي خندم

حمید مصدق 

 

+ نوشته شده در 15:52 توسط قاصدک.