
یا حق
منوچهر آتشی چهره ماندگار ادبیات ایران در سال ۸۴ رهرو مکتب نیما درگذشت کسی که عمر خود را در جهت ترویج مکتب نیما سپری کرد و غریب به ۵۰ سال از عمر خود را به تدریس و اعتلای فرهنگی این مملکت سپری کرد روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
در ادامه قطعه شعری را از مرحوم آتشی نقل میکنم :

جاده يعني
جاده گفتي يعني رفتن ؟
جاده يعني تكرار همين واژه ؟
دريغ
دوست دانايم دانا باش
كه حقيقت بس غمناكتر است
جاده رفتن نيست
كه تو بتواني با آساني
چند كمند
سوي آفاقي چند
از پي صيد ابعاد زمان اندازي
كه به دام آري آهوهاي مي روم و خواهم رفت و خوا...
كه به بند آري آهوهاي چست زمان را
جاده رفتن نيست
جاده مصدر نيست
جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است
جاده يك صيغه كه تكرارش
گردبادي است كه با خود خواهد برد
كه برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
جاده رفتن نيست
جاده طومار و نواري نه و جوباري
جاده يعني رفت
رفت
رفت
همين
مرحوم منوچهر آتشی
به نام او
دارم فریدون فروغی گوش میدم نمیدونم چی بنویسم دوباره آهنگ پکی به سیگار زدن عجب عالمی داره واسه خودش همیشه توی اینجور لحظات یاد دکتر شریعتی میفتم اون مرد بزرگ که ایران رو متحول کرد ، آدم عجیب و غریبی که تمام لحظاتش تنها سیگار همراهیش میکرد به قول مرحوم محمد تقی شریعتی که میگفت کافیه به علی سیگار و قلم و کاغذ بدن تا بشینه یه جا و بنویسه خدا رحمتش کنه یه مدت زیاد زندگیم شده بود خوندن در مورد دکتر از کتابها و نوارهاش گرفته تا نقد دکتر ... اولین باری که با دکتر آشنا شدم از طریق نوار " آری اینچنین بود ای برادر" بود یادش به خیر فکر کنم کلاس اول دبیرستان بودم زیبا میگفت به خصوص از اونجا که شروع میکرد به گفتن " آری اینچنین بود ای برادر بگذار تا برایت از ۵۰۰۰ سال پیش بگویم که چه به ما گذشت..." توی تمام نوار یه جمله همش یادم میاد که : "به قول یکی از مفسران تاریخ جمله ای داره که توجیه کننده همه تاریخه به این مضمون که تمامیه جنگهای دنیا بین دو گروه رخ میدهد که هم دیگر را نمیشناسند ولی با هم میجنگند برای کسانی که هم دیگر را میشناسند ولی با هم نمی جنگند!!! " خیلی نقل قول زیبائیست اصلا جمله عجیبیه و به قول دکتر توجیه کننده تموم تاریخه خیلی جای فکر کردن داره اصلا تمام جملات دکتر همینجوره یه جمله داره در مورد حضرت علی که میگه : " علی مجهول مانند بتی است که همواره می پرستیش بی آنکه میان ما و او هیچ ارتباطی وجود داشته باشد هر چه خواهی گریه کن بر سر بزن غش کن هو بکش و عشق و محبت بورز بی اندکی شناخت علی را فرشته کن خدایش کن نمی تواند ذره ای در زندگیت تاثیر داشته باشد فقط نشناسش که شناختنش مسئولیت آور است ." این تیکه آخرش رو آدم که میخونه یه لحظه توی شیعه بودنش شک میکنه ، من که فکر نمیکنم تمام کتابهائی که در مورد حضرت علی نوشته شده به اندازه این جمله آخر تونسته باشه تاثیر خودش رو بگذاره .
رسیدم به این تیکه از آهنگ فریدون که میگه : خبر داری که این دنیا همش رنگه ... همش خونه همش جنگه ... نمیدونی نمیدونی ... نمیدونی که گاهی زندگی ننگه ... نمیبینی نمیبینی ... نمیبینی که میخندم .. آخ نمیبینی دلم تنگه ... تو این دریای چشمون سیاه رو پس چرا داری ... میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت ... من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت برون فکنده ز گلشن حجاب چهره زردم ... روحش شاد یادش گرامی
خیلی فاز عوض شد خدا دکتر رو هم رحمت کنه کاش قبرش همینجا بود یه وقتهایی که آدم دلش میگرفت میشد رفت یه سری بهش زد یادش گرامی راهش پر رهرو



به نام او که ...
دوباره دیدمش ... دیشب که بهم زنگ زد و گفت واسه کار میخوام باهات صحبت کنم دلم یهو ریخت پائین و همش یاد این شعر افتادم :
لحظه دیدار نزدیک ست
باز من دیوانه ام ، مستم
باز میلرزد دلم ، دستم
باز گوئی در جهان دیگری هستم
های !نخراشی بغفلت گونه ام را، تیغ!
های، نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و ابرویم را نریزی، دل!
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیکست.
مهدی اخوان ثالث
آره دوباره دیدمش
یا حق
می خواستم مطلب جدیدی رو بنویسم ولی امروز صبح داشتم این شعر رو با صدای شاملو گوش می دادم دیدم حیفه که ننویسمش

بیتوته یِ کوتاهیست جهان
در فاصله گناه و دوزخ
خورشید
هم چون دشنامی بر می آید
و روز
شرم ساریِ جبران ناپذیری ست .
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
درختان جهلِ معصیت بارِ نیاکان اند
و نسیم
وسوسه یی ست نابه کار .
مهتابِ پاییزی
کفری ست که جهان را می آلاید .
چیزی بگوی
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هر دریچه یِ نغز
بر چشم اندازِ عقوبتی می گشاید .
عشق
رطوبتِ چندش انگیز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشتِ خویش گریه سازکنی .
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی ،
هر چه باشد
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگوارانِ ژولیده آبرویِ جهان اند .
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمند ترانند .
خامش منشین
خدا را
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی .
زنده یاد احمد شاملو
هو الطیف
در جستجویم ، در جستجوی نا کجا آباد ... سرزمینی از جنس شیشه و مردمانی به زلالی و پاکی آب ... دیاری که در آن دیگر سخنی از بی وفایی و نا مهربانی نباشد
دیاری که دیگر سلاخی از برای دلتنگی به قناری کوچکی زار نگرید و مردی از برای لقمه نان شب کودکان خویش خون نانوای محل را بر بازار نگستراند و خواب شب خویش را از برای فکر فردای کودکان خود از چشمانش دریغ نکند.
آری من به جستجوی نا کجا آباد می باشم!!!
خشت اول را خواهم نهاد تا این دنیا را خود پایه گذاری کنم ... در این راه نیازمند یاری دستان پر مهر تو می باشم تا خشت خشت آن را با هم بنا کنیم زیرا می دانم که در این راه تنها تو را نیازمندم و این دیار جز برای تو و با تو زیستن نخواهم پس مرا از گرمای دستان خویش محروم مساز ... در این راه قلبت را می خواهم که : سر آغاز راهیابی به آن همه زیبایی و پاکی تنها دریچه کوچک قلب تو که به اندازه تمامی رویا هایم است خواهد بود
و اکنون با دیدگان بی سویم که گویای هزاران سال رنج دیدار دوباره ات می باشند نظاره گر قدومت هستم....
باز آ که روی بر قدمانت بگسترم

یه مدت حال آپ کردن رو نداشتم ولی دلم طاقت نیاورد خلاصه اینکه حالا اومدم
نمی دونم از کجا باز شروع کنم ... اون که رفت ولی همیشه به یادش خواهم بود همیشه با خودم این شعر رو زمزمه خواهم کرد
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ... هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
ایشالاه که باغ آرزوهای هیچ کس رنگ خزان رو به خودش نبینه
بعضی وقتها مجبوری که با خیلی چیزها کنار بیای دست آدم هم نیستش بعضی مسائل رو واقعا نمیشه تغییر داد و باید دید که سرنوشت چه میکنه!!! باید باهاش کنار اومد دیگه زندگی همینه پر از اتفاقات عجیب و غریب یه چیزها پیش میاد که اصلا فکرش رو هم نمیشه کرد خیلی جالبه!!!
یادش بخیر ترمهای اول دانشگاه سر کلاس ادبیات استادمون دکتر کاظمی بود یادش باز هم به خیر خلاصه بحث سر موضوع "ابن الوقت" بود یه بحث جالب موضوعش اینه که: هر آدمی سه زمان در پیش رو داره " گذشته ، حال ، آینده " گذشته رو که تموم شده و نمیشه بهش دیگه دست پیدا کرد آینده هم که هنوز نیومده ولی بحث اصلی سر زمان حال هستش اینکه آدم سعی کنه در زمانی که هستش به بهترین شکلی که میتونه از زمانی که در اون هستش لذت ببره و سعی کنه اونی رو که میخواد به دست بیاره اینجوری آینده هم ساخته میشه به بهترین نوع ممکنه و با نگاهی به گذشته که یه زمانی زمان حال بوده و اونی که میخواسته شده افسوس برای خوردن باقی نمیمونه این همون حرف مشحور : "حال کردن" هستش یعنی از زمان حال بهترین استفاده رو کردن
فعلا همین پاینده باشید ![]()
هو الطیف
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ... ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی ، نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم!!؟
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا ، تا کی ، برای چه؟!!
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را با عبورخود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم!!!
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم.
مریم حیدرزاده
هو اللطیف
قاصدك صبح به خير خير مقدم چه خبر
واسم از عشق بگو عاشقاي در به در
خيلي وقته قاصدك خبري ازت نبود
تو هواي خونمون اثري ازت نبود
خيلي وقته قاصدك كه به من سر نزدي
حرفي از گونه خيس و چشاي تر نزدي
نكنه مردم ديگه عاشق هم نمي شن
دل به هم نمي سپارن دور هم جمع نمي شن
نكنه تو دلاشون جا واسه همديگه نيست
جا واسه عاشق شدن حتي يه كم ديگه نيست
قاصدك همين ديشب دو تا كوچه بالا تر
دل عاشقي شكست هيچكي هم نشد خبر
اشك چشماش كه مي ريخت دل هيچكس نمي سوخت
هيچكي پيشش نمي رفت
چشم تو چشماش نميدوخت ...
قاصدک صبح به خیر ، خیر مقدم چه خبر
با تشکر از دوست خوبم صدری که تهیه این شعر زیبا رو بعهده گرفت