
هو
سالیان سال است که دیگر کویر خشکیده قلبم با باران هم آغوشی ندارد مرا به جستجوی ابری بهاری می بایست تا بار دگر این کویر خشکیده را نوید روئیدن گلهای زیبا دهم ، آری به جستجوی ابرک زیبای چشمانت هستم .. بر من ببار ای ابرک بر من ببار دیر زمانیست که دیگر این کویر خشک رنگ باران را به خود ندیده است ... دیر زمانی ست که دیگر بوته گل زیبای این کویر تنها در حسرت دیدن دوباره باران خود را درون دل کویر نهفته است ... دیر زمانی ست که دیگر بلبلان این کویر نت خواندن را به فراموشی سپرده اند ، مرا به امید کدامین باران زنده نگاه می داری ... دیگر آهوان برکه کوچک قلبم برای نوشیدن جرعه ای از آن به تکاپوی آمدن نمی خیزند ... دیگرنمی توانم عطر زیبای گلهای بهاری را بشنوم ، مرا تنها بار دیگر امید بارش آن ابر زنده می دارد... پس بر من ببار ... هزاره ای ست که دیگر گریستن را به فراموشی سپرده ام دیگر چشمانم با بوی باران آشنائی نیست دیگر مرا مجالی برای باریدن نیست ، بر من ببار ای ابرک زیبای چشمانت ... کویر خشکیده قلب من بسان بوم نقاشی تنها به امید رنگ آمیزی قطرات باران تو ایستاده است ... ای ابر این بار تو مهتاب را حجاب خود نموده ای مهتابی که هماره خود را در پس زیبائی تو مخفی می نمود خود حجابی بر تو شده است ، بر من ببار برکه خشکیده قلب من تنها نیازمند قطرات باران توست تا هر روز صبح به امید نوشیدن جرعه ای از آن همه زیبائی و معصومیت عمری جاودان را به خود ببخشایم ... باران خود را از من دریغ مکن بر من ببار ای ابرک بر من ببار !

هو الباقی
و مرگ ...
بگذار تا از مرگ برایت کلامی را جاری سازم
"آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید ... یک نفر در آب دارد می سپارد جان"
آدمیانی که زیبا گونه مرگ را به سخره میگیرند
این بار کبوتر آغوش خود را به سوی آشیانه مرگ به پرواز در آوردند
تا زیبا گونه برای بار دگر در کنار خدای خویش نظاره گر آدمیان زمینی باشند
و اما مرگ
آغازی دوباره
تولدی برای زندگی جاودانه
سرآغاز راهی به سوی نیستان ابدی
"و نترسیم از مرگ"
مرگ پایان ما نیست
مرگ پایان یک فرجام تلخ و سست بنیاد است
مرگ پایان یک دو روز زندگی ست
مرگ زیبائی رخوتناک زندگی ست
مرگ پایان بشریت ست
مرگ افسوس دهشتناک زندگانی ست
مرگ احساس وحشت پس دو هم آغوشی ست
مرگ این بار بسان ابر تاریک پائیزی باران خود را به جان آدمیان فرو نهاد
و آنانکه غزل وار قطرات آن را به قیمت جان خویش خریدند
بی آنکه فکر غربت چشمان بارانی دگران باشند
خود را بی دریغ در آغوش سرد مرگ رهسپار عالمی دگر نمودند
و چه زیباست زمانی که ما نیز بتوانیم
مرگ را به زیبائی هر چه تمام تر
در ذهن خود به بازی بگیریم
و آن را تنها برای عبور به عالمی دگر بدانیم
ای قاصد نفرین شده مرگ
" تو را من چشم در راهم"
بیا که دیگر دنیا را مجالی برای زندگانی نمی بینم
دگر خدای را نمیتوانم احساس کنم
من هر ثانیه این عمر فانی را به پایت میریزم
تا که شاید باز ، باز آیی
آدمی را رستنی دگر باید
آدمی را دنیای دگر باید و خدایی خداگونه
زیستنی دوباره در کنار خدای خویش
قاصدک

یا هو

امروز صبح داشتم سررسید سینمائی ماهنامه فیلم رو ورق میزدم که دیدم نوشته : در گذشت "علی حاتمی" (۱۳۷۵) کارگردان فقید سینما ... واسه همین گفتم امروز رو سینمائی برم ... یادم میاد اولین باری که با علی حاتمی آشنا شدم از دیدن سریال هزار دستان شروع شد خدا رحمتش کنه شاهکاری خلق کرد که سالیان سال هم که بگذره هنوز اون زیبائی خودش رو حفظ میکنه ولی فکر کنم فیلم "مادر" رو میشه به عنوان شاهکار سینمای ایران در نظر گرفت ظرافتهای خاصی که فقط مخصوص علی حاتمی بود ...
یه تیکه از نوشته های مرحوم حاتمی که خیلی زیباست رو می نویسم لینکش رو هم میگذارم که حنما ببینید ... یادش گرامی و راهش پررهرو باد
دغدغه مرگ
آدم وقتي مادرش را به ياد ميآورد، حتما به ياد تولد ميافتد، جناساش هم خب، مرگ است. مادر خودمن فوت كرده. حسام اين بود كه اگر من مرتب از خودم سوال ميكنم كه خانهام كجاست؟ دفترچهام كجاست؟ كسي نيست كه اينها را بمن بدهد، يعني نوعي خلاء درمن بوجود آمده، نوعي خلاء ذهني از كسي كه پناه و پشتوانهاش را از دست داده... در تمام فيلم (مادر) هم ميبينيد كه انگار چيزي دارد از دست ميرود، چيزي دارد ميميرد، يعني مادري دارد روبه زوال ميرود، اما مرگش نابودي او نيست، نيستي او نيست، انگار مرگ او آغاز يك تولديست ... .
اين اصلا حساب و كتاب ندارد، ممكن است كسي از ميان برود كه اصلا انتظارش را نداريم و ايشان تا ده تا فيلم ديگر هم بمانند، كه همين اتفاق هم افتاد. همان بيان طبيعي بودن مرگ . ما (سرفيلمبرداري مادر) در يك خيابان كار ميكرديم، توي يك كوچه ، محمود (لطفي) داشت هندوانه ميخورد، هندوانه را گذاشت زمين و از من پرسيد كه از كدام طرف بيايد و كجا برود و اين را گفت و ناگهان، واقعا به همين سرعت كه ميگويم، ناگهان مرد. من ديدم مرگ به همين سادگي ممكنست باشد. من حتي فرصت نكردم به او جواب بدهم. او لباس نمايش به تن داشت، يك لباس بچگانه، حس غريبي بود، مثل بچهي خيلي بزرگي بود.
محل كار يك بازارچه مانندي بود، كوچهي باريكي بود، همه چيز كوچك بود، يعني درمقابل او همه چيز مثل اسباببازي شده، مثل دنياي اسباببازيها و او عين گاليور در اين دنياي كوچكهاست. ما همه كوچولو شده بوديم، همه عروسكهايي كوچك بوديم در مقابل كودك بزرگي كه حالا افتاده بود، مرده بود، ما همه در مقابل عظمت مرگ كوچك بوديم، مثل اسباببازيهايي در مقابل يك چيز عظيم. وقتي او را به بيمارستان رسانديم، توي جيبش يك ورق كاغذ بود، روي زرورق با مداد رنگي با خط خودش نوشته بود: «انالله و انا اليه راجعون».
انالله و انا اليه راجعون
حالا مثل اين كه از اين سينما هم بايد بروم و يابه قول ديالوگ فيلمهايم طعمه دام و صيد صياد شدم و يا ميشوم و شايد اين پايان عشق است و يا آغاز راه و اگر مرگي هست هيچ گاه چيز ترسناكي نيست. همان طور كه در شاهنامه ما هم نبوده و يا به همان نحو كه من در فيلمهايم مرگ را ترسيم كردهام ـ دلشدگان، مادر و ... و حتي در فيلم“مادر“ مرگ قبلا تمرين ميشود و من در فيلمهايم پرسوناژهايم را قبل از مرگ تطهير ميكنم. هرچند خداوند عادل است و رحمان و رحيم، ولي من كه در اين موارد يك آدم عامي و سنتي هستم يا داستانهايم را با مرگ جمع كردهام و يا بيانيههاي مهم. فيلمهاي من با مرگ به تماشاگر القاء شده و شايد همه داستان بشر درمرگ و زندگي خلاصه شود و البته مرگ پاياني براي زندگي نيست. شما غير از اين فكر ميكنيد؟
یا هو

پ.ن:
کاش میشد من هم جای این باشم ، معصومیت و پاکی زیبائی داره!!!
به نام خدا
خداوندا ، خدایا ، بارالها ، ایزدا ، پروردگارا ، ای خدای پاکی و هستی کنون این بنده خار و ذلیل توست که پیش قبله ات سر بر نشان بندگی دارد!!!
خالق هستی بخش ، یگانه حامی بنی آدم!!!
و این بار خدا ... خیلی وقته که فکر میکنم اونی که باید باشم نیستم ، یه جورایی خودم رو گم کردم ، کلیت این موضوع بر می گرده به اینکه حضور خدا توی زندگی آدمها داره خیلی کم رنگ میشه شاید هم اینکه واسه من اینجوریه ، یه روزمرگی مزخرف ، سر در گمی و بیهوده بودن همه چیز !!! ولی باید راه برگشتی وجود داشته باشه ، فکر میکنم قدم اول هم این باشه که سعی کنیم اول "خود" را پیدا کنیم!!!
|
|
|
|
پاینده باشید یا حق
به نام او
دود سیگار و صدای هایده ، داره می خونه :
زندگی قصه تلخیست که از آغازش
بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم
دیگه داره از همه چی بدم میاد از روزگار آدمها ... دور و برم رو که نگاه می کنم غیر از واژه های درهم و برهم چیزی نمیبینم
دروغ ، ریا ، نیرنگ ، دنیا ، خدا ، خلقت ، عشق ، شهوت ، خیانت ، دیروز ، امروز ، فردا ، زیبائی ، دوستی ، رفاقت ، ثروت ، هستی ...... هر کسی یه جوری داره با این کلمات زندگی می کنه و سعی داره به یکی از اینها برسه ، همش دروغ و نیرنگ ته همشون یه واژه می مونه به اسم خیانت حالا به هر کدومشون ، چقدر زندگیها مسخره شده کسی نمیره بگرده دنبال "من ِ" خودش همه خودشون رو گم کردن و نمی فهمن چی داره میشه ، هر کی واسه خودش یکی از اینها رو انتخاب می کنه و میشه کل هدفش توی زندگی میشه تعریفش از زندگی .
چقدر حال می داد میشد هیچی نفهمید اصلا عقل نداشت کاش میشد به چشمهات بگی دیگه نگاه نکنی اصلا ببین کی ارزش دیدن داره یا به قول دوستم جاوید به قلب بگی بچه جون کار تو فقط پمپاژ خونه عشق و عاشقی دیگه معنا نداره کارت هم به این غلط ها نباشه کاش میشد به عقلت بگی دیگه فکر نکن کاش میشد .... اوه همش کاش کاش کاش !!!
دلم میخواد دیوونه باشم دلم می خواد هر کی از کنارم رد میشه یا با من دوسته بگه ای بابا این دیوونه هستش ولش کنید حالیش نیست گر چه خیلی وقتها هم همینجور میشه اصلا جوری رفتار می کنم که همین باشه آدم عقل میخواد چی کار ، دل میخواد چی کار باید دل رو برداشت و یه تیکه سنگ بی ارزش جاش گذاشت باید به هر کی میرسی بخندی و بزنی به خر بازی باید به همه به یه چشم دیگه نگاه کنی باید .... باید باید باید .
آخرش اونی که فکرش رو هم نمیکنی پیش میاد اصلا باورت هم نمیشه مثل اینکه تا حالا خواب بودی ، این دود سیگار هم دیگه داره اذیت میکنه ، این سیگار هم عالمی واسه خودش داره به قول فرغ :
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی!!!
نمیدونم گیجم حالیم نیست دلم می خواد دیوونه باشم
روزگار غریبی ست نازنین ، نه ! ، این بار روزگار غریب نیست
مردمان غریبند نازنین
دیگر کودکی را ندیدم که از برای نگاه پر مهر مادر خویش تبسمی را بر لبانش جاری سازد
دیگر ابر بهاری از برای رستن گلی زیبا باران خود را بر زمین جاری نمی سازد
آه دنیای غریبی ست نازنین
خدای را در پستوی هیچ خانه ای نمی توان یافت
عشق را در پستوی تاریک قلب هیچ کسی نمی توان جست
زیرا دیریست که عشق در سینه سرد خاک آرمیده است
و روزگاریست خدا در پس نام خود زندانی ست
در این های و هوی سرد روزگار دیدگان را باید بر هم نهاد زیرا دیریست زیبائی مرده ست
و این بار شهرزاد قصه قلبک تنهایم را به دست باد می سپارم
دعای خیر را بدرقه راهش خواهم نمود تا تنها در خاطرات خود به او عشق! بورزم
روزگار غریبی ست
قاصدک
پاینده باشید یا حق
به نام او
دیشب که داشتم میرفتم خونه روی پل هوایی همون قصه تلخ و قدیمی رو دیدم یه پسر بچه ۱۰-۱۲ ساله که سرش روی دستش بود و یه ظرف پول خرد هم روبروش یه نگاه به آسمون کردم دیدم این پسرک چقدر نسبت به خیلی هایی که اون پائین دارن راه می روند و اصلا ممکنه یک بار هم از روی پل رد نشن به خدا نزدیکتره ، اینکه اومده روی پل شاید واسه این بوده که کمتر از توی خیابون قرار باشه خجالت بکشه یه کمی اون طرف تر رو که نگاه کردم دیدم یه ماشین آخرین مدل داره رد میشه که یه پسرک ۱۰-۱۲ ساله روی صندلی عقب نشسته و داره به موزیک توی ماشین گوش میده تا برسه به رستوران!!!
زندگی خیلی مزخرف و بی ارزشه هیچ جور نمیشه درکش کرد یه اجبار الکی و بی فایده که فقط حق نفس کشیدن رو داری حتی همون رو هم یه روز ازت میگیرن ، زندگی؟؟!
به قول فروغ که میگه : آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم!!! چرا باید از زندگی با این همه پوچی لیریز بود ، مگه این زندگی چی داره که ارزش این همه فلسفه بافی و تفسیر رو داشته باشه اصلا من میخوام فریاد بزنم زندکی زیبا نیست ، زندگی حس قشنگی نیست ، زندگی همش رنجه همش ننگه لاجرم باید زیست ، باید ، باید و باید ...
ولی هر جور هم که بخوای از دید مثبت بهش نگاه کنی و از خوبیهاش بگی داستان بنویسی شعر بگی فیلم بسازی یه رنج بزرگ آخرش میمونه یه حقیقت تلخ انکار ناپذیر فردای نا مفهوم ومبهم اصلا تهش که نگاه می کنی یه چیز وجود داره به اسم مرگ!!!
هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده کوچک ... چرا فریب اون هم از نوع ساده و کوچک ؟ چرا باید همین باشه ؟
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... چرا هجرت؟ ... چرا؟ چرا؟ چرا؟
ولی آخرش باید گذاشت و رفت ، رفت تا بی نهایت
خداوندا
به من زیستنی عطا کن
که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم
برای اینکه هر کس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
"دکتر علی شریعتی"
پ.ن ۱ : فکر کنم خودم هم نفهمیدم چی نوشتم یکی از دوستانم چند روز پیش که منو دید و فهمید این وبلاگ ماله منه کلی بهم ختدید احتمالا خیلی احمقتر به نظر میرسم
پ.ن۲ : حس نوشتن رو نداشتم تا اینکه یه جرقه رسید که باعث شد بنویسم الان کلی سبکتر شدم راستی اگه کسی فهمید که زندگی چیه و چه باید کرد حتما به من هم بگه
پ.ن۳ : جا داره از یکی از بهترین دوستانم تشکرکنم که بهم گفت هر وقت دلت گرفت صاف بیا پیش خودم می دونه که هر جا و با هر کی باشه همیشه یکی هستش که دوستش داره . خوشحالیه اون خوشحالیه منه!!!
