تبليغاتX
چهارشنبه سی ام فروردین 1385
یاد ...
 

او که زیبا گونه کبوتر آغوش خویش را به سوی فرشته مرگ رهسپار نمود ما را با خاطرات " دنیای شیرین دریا " که با خاطرات نوجوانی ما گره خورده بود تنها گذاشت و بی آنکه در اندیشه خاطر غم آلوده ما باشد آغوش سرد مرگ را آبستن زیبائی و معصومیت خویش نمود ، هیچ گاه بازی زیبایش در موج مرده را به فراموشی نخواهم سپرد ، آن نگاه بی آلایش و مهربانش که چه زیبا آدمی را بر امواج بی کرانه فیلم با خود همراهی می نمود  .... او رفت و ما را در افسوس دیدار دوباره اش به سوگ نشاند روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

 

 

+ نوشته شده در 19:39 توسط قاصدک.
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385
 

انسان خدا گونه ای در تبعید

خدایا : مرا به ابتذال ، آرامش و خوشبختی مکشان ، اضطرابهای بزرگ ، غمهای ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن ، لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم بریز . " دکتر شریعتی "
 افکار این ذهن دیوانه هم دیگه باید توی تاریکخونه این ذهن دیوونه بایگانی بشه ، فکر کنم داره تکراری میشه ... یادمه چند سال پیش یه نمایش دیدم با عنوان " آخرین نوار آقای کراپ " البته اگه اسمش رو اشتباه نکرده باشم یه شاهکار زیبا از " ساموئل بکت "داستان یه آدم که تمام اتفاقات روزهای زندگیش رو روی نوار ضبط کرده بود و روزهای پایانی عمرش توی یه زیر زمین به گوش دادن اون نوارها سپری میکرد ، هر روز جدیدش رو به یادآوری یه روز گذشته می گذروند ... خیلی کار زیبائی بود و تفکری زیباتر پشت سر این نمایش ... فکر کنم یه روزی  من هم مثل همین آقای کراپ بشم ... جالب میشه

ساموئل بکت

گوئی نجوای باد در گوشم نامت را زمزمه میکند  ، آری نامت را دوباره شنیدم حروفی که در کنار هم دنیای زیبائی را برایم تداعی می نمود . به دنبالت تمامی گلزارهای جهان را زیر و رو کردم تا شاید نامت را بر گلبرگ لاله ای زیبا بیایم ، زیبائی چشمانت را در بیکرانه آبی دریا به جشتجو می خیزم تا ماهیان کوچک دریائی پریان خود را به من نمایان سازند ، شکوه و عظمتت را در بلندای کوههای پر از برف می جویم و برف ، پاکی و سپیدی خود را به من ارزانی می دهد ، سکوتت را در لابلای کویر جستجو نمودم و زان پس کویر سکوت و آرامش خویش را به من نمایان ساخت ، تمامی اینان را جمع نمودم تا شاید بار دگر تو را تنها برای لحظه ای در رویاهایم به نظاره نشینم ، ولی این بار نیز کودک چشمان خیال پرور من نا کام از دیدار دوباره ات گریستن را انتخاب نمود ، زین پس دگر تو را نمی جویم و تو را نمی خوانم مرا عشقی دگر باید ، مرا تولدی دگر برای عشقی دگر باید زیرا زندگانی را تنها برای چشیدن طعم یک عشق مجالی می باشد پس من در حسرت همان یکبار زندگانی خود را به ادامه می خیزم تا شاید بار دگر عشق را در بطن وجود خود به احساس نشینم .   (قاصدک)

 

+ نوشته شده در 16:39 توسط قاصدک.
پنجشنبه سوم فروردین 1385
زمستان ، بهار
 

هو

زمستان بار دگر رخت خود را بر بست تا جای خشک و غمگین خویش را به بهار ارزانی دهد ، آری بهار آمد با ابرک باران زای خویش تا باران خود را بر دل زمین فرو نهاند  و مرا که روزگاریست چشم به راه زایش دوباره ام به رویش دگر بار گلهای زیبای نوید دهد ، زمستان را دوست می دارم زیرا با تمامی سردی و خشکی در اوج بودن خود به پیشواز بهار می رود! آری زمستان را دوست میدارم و بهار را تنها به آن دلیل که یاد آور زایش و تولد و نوید دهنده گلهای زیباست می خواهم ، سر آغاز تولدی دگر! ای ابرک باران زای بهاری تو را آن به که نه تنها باران خود را بر زمین ، بلکه بر کویر غمگین دل من نیز فرو نهایی تا قلبم را بار دگر نوید زندگانی و رویش دهی ، تو را به شروع دوباره باریدنت به تماشا نشسته ام و در آن هنگام که تابوت برگهای زرد خزانی بر دوش زمستان به زمین نهاده می شود تنها امید بوی باران آن همه غم را با خود به فراموشی می گذارد ، باران بهاری باریدن را به چشمانم بیاموز که نوید دوباره زندگانیست .
تابوتی را که از چوب درختان تاک ساخته ام و در میکده قرار داده ام ، تنها پس از مرگم نصیب من خواهد شد ، پس آنگه که در مستی رخت خود را بر بستم مرا بر دوش مستان نهاده به آب خرابات غسل نمائید ، کفنم را از برگ زرد درختان تاک ساز نمائید ، در تابوت چوب درختان تاک گذاشته و تنها در راه خرابات خاکم نمائید ، تقدس میکده را برایم به ارمغان آورید ، بر سر خاکم بجز نوای دف ننوازید و بر خاکم قطره ای از شراب کهنه تاریخ بیفشانید تا دگر روز تنها به بوی میکده از خاک به افلاک بر خیزم ، به قبرم بنویسید که این دیوانه تنها به راه میخانه خود را قربانی نمود ، آخرین قطره شراب تلخ هستی را بر جان خود ریزاند و طعم شیرین مرگ را در پس شراب می دانست .

قاصدک

+ نوشته شده در 10:10 توسط قاصدک.