تبليغاتX
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385
چرا ؟ ....
 

هو

صدای هایده که داره می خونه :

بگو یا رب بگو یا رب چه بد گفتم چه بد کردم
که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم
مرا یا رب نمیخواهی گناه هستو
اگر نفرین به این دنیای بد کردم
به حرفم گوش کن یا رب
به دردم گوش کن یا رب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
به جز عشقی که دردش را
به من دادی به من یا رب
چه بخشیدی که رد کردم
فقط در عاشقی یا رب
مدد گفتم شدم عاشق
تمنای مدد کردم
گرفتی جامه فضل مرا از من
صبورانه کله را از نمد کردم
نشانم ده اگر یک مور آزردم
اگر یکدانه گندم را لگد کردم

حالم اصلا خوب نیست نمی دونم چرا ؟ ... دلم گرفته نمی دونم چرا؟ ... این جمله چه قدر زیباست باز هم نمی دونم چرا؟ ... این " ... "  اگه نبود خیلی بد میشد خدا رو شکر که هستش ... نمی دونم چی دارم میگم

 

 

+ نوشته شده در 7:58 توسط قاصدک.
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
خستگی...!!!
 

هو

تکراری بودن روزها هم دیگه داره بی اهمیت میشه نمیدونم به افسوس گذشته بنشینم یا به حسرت فردای نیومده خیلی وقتها توی زندگی بعضی چیزها دیگه کم رنگ میشن نمیدونم چرا ؟!!! نگاه به گذشته می کنم و می بینم چه راههائی رو می تونستم ادامه بدم ولی ... الان هم خوبه نا شکری نباید کرد ... دیروز یکی از دوستام یه داستان کوتاه رو برام تعریف کرد که خیلی منو توی فکر برد می نویسم تا شما هم بخونیدش : روزی کوه نوردی توی ارتفاعات یه کوهستان دچار سانحه میشه و از بالا پرت میشه پائین در همین لحظه رو می کنه با آسمون میگه خدایا کمکم کن یه دفعه میبینه وسط زمین و هوا یه چی کمرش رو سفت گرفته نگاه میکنه می بینه طنابی که به اون وصل بوده دور کمرش گیر کرده و اونو نگه داشته رو میکنه به آسمون در همین لحظه یه صدا از آسمون میاد میگه : من نمی تونم به تو کمک کنم تعجب میکنه ، رو میکنه به آسمون و میگه تو خدا هستی مگه میشه نتونی به من کمک کنی؟ ، صدا میگه : بله ، میگه آخه تو خدا هستی چه جوری نمیتونی کمک کنی؟ ، میگه باشه پس طنابت رو ول کن تا من بهت کمک کنم ، با خودش فکر میکنه می بینه منطق در اینه که این کار رو انجام نده پس دو دستی طناب رو محکم می گیره ... بعد گذشت چند روز یه گروه کوهنورد از اون منطقه رد میشدند که می بینن یه نفر از شدت سرما یخ زده و به یه طناب که از کوه آویزونه مونده میرن جلو می بینن که توی ارتفاع ۱ متری از سطح زمین دو دستی طناب رو گرفته و یخ زده " ... عجیب داستانی بود به دل من که خیلی نشسته ... بحث بین عقل و قلب ، منطق و احساس ... با خودم درگیر بودم که یه شعر از شاملو رو بذارم ولی نمیدونستم چی بذارم دوباره یه شعر تکراری از شاملو رو میذارم که واسه خودم همیشه تازگی داره ... پاینده باشید یا حق

 

+ نوشته شده در 16:24 توسط قاصدک.
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385
پیری ... !!!
 

هو

نمی دونم چی شده یاد یه قسمت از شعر " یک جلوش تا بی نهایت صفرها "ی دکتر شریعتی افتادم شاید هم به خاطر اینکه یاد ایام پیری افتادم که بالاخره یه روزی به سراغ همه ما میاد ... خدا رحمت کنه دکتر رو توی این شعر میگه : " ... نه ماه گذشت ، نه روز گذشت ، نه ساعت گذشت ، مامان دردش گرفت ، تخم مرغ رو شکستی ، یک هو بیرون جستی ، افتادی توی گهواره ، چشمات نمی دید ، گوشات نمی شنید ، پاهات نمی رفت ، دستات نمی گرفت ، مغزت کار نمی کرد ، هیچ چی نمی فهمیدی ، هیچ کس رو نمی شناختی ، تو گهواره افتاده بودی ، فقط سه کار بلد بودی : شیر مکیدن ، زیرت شاشیدن ، گریه کردن ! ... صد سال گذشته ، چشمات نمی بینه ، گوشات نمی شنوه ، پاهات نمی ره ، دستات نمی گیره ، مغزت دیگه کار نمی کنه ، هیچ چیز رو باز نمی فهمی ، هیچ کس رو باز نمی شناسی ، تو بسترت افتاده ای ، فقط سه کار بلدی : ... ، ... ، ... ، بعد می میری ، میگذارنت تو دل زمین ، باز خاک میشی ، از تو هیچی نمی مونه ، تو می مونی ، آدمیزاد دور می زنه ، مثل زمین ، مثل زمان ، مثل بهار ، مثل همه چیز : آب ، درخت ، زمین ، ستاره ، خورشید ، منظومه ها ، کهکشانها ، همه جهان ! هیچ بودی ، خاک بودی ، دور زدی ، هیچ شدی ، خاک شدی ، از تو چیزی که می مونه : کاری که کردی می مونه ، هر کاری که کردی می مونه ، کاری اگر کردی می مونی!!! ... "  آدم نمیدونه چی بگه دکتر هم خیلی راحت با یه زبونه بچه گونه کل خلقت رو نشون آدم میده و اعتقاد داره که مهم اینه آدم در چند روزی که زندگی میکنه چه کاری رو انجام بده و بعد رفتنش چه نقشی رو بر تارک جهان بیافریند!!! ...

پ . ن : فکر کنم این پستم زیادی بلند شد ولی خوب چه میشه کرد حیف بود ننویسمش ... پاینده باشید یا حق 

 

+ نوشته شده در 19:10 توسط قاصدک.
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385
.... !

هو

خدا را کم نشین با خرقه پوشان  .....  رخ از رندان بی سامان مپوشان
در این خرقه بسی آلودگی هست ..... خوشا وقت قبای می فروشان


نمی دونم  چی بگم و از کجا بگم ... روزها هم مثل همیشه تکراری و بی هدف دارن سپری میشن معلوم نیستش به کدوم طرف و سمت و سو دارن میرن ولی خوب خوبیش یا بدیش همین گذر ایام ِ! امروز یه مقاله توی روزنامه شرق زده بود در مورد تولد رهی معیری نمیدونم کی هستش ولی احتمالا امروز بوده که توی روزنامه زدن ... روحش شاد شعر هاش در نهایت زیبائی و عاشقانه گفته میشد فکر کنم ختم کلامم یه شعر از رهی بگذارم

ساقي بده پيمانه اي ز آن مي كه بي خويشم كند
بر حسن شور انگيز تو عاشق تر از پيشم كند
زان مي كه در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم
 غافل كند از بيش و كم فارغ ز تشويشم كند
نور سحرگاهي دهد فيضي كه مي خواهي دهد
با مسكنت شاهي دهد سلطان درويشم كند
 سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند
بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهي
يغما كند انديشه را دور از بد انديشم كند

پ.ن : نمونه خوشنویسی بالا از آثار هنری خودم می باشد

 

+ نوشته شده در 19:57 توسط قاصدک.
جمعه هشتم اردیبهشت 1385
شاملو ...
 

هو

صدای ابی شعر " پریای شاملو " ، دود سیگار ، یه عصر خسته کننده .... شاملو!!! ، باز هم مثل سالهای قبل مزارش تخریب شد گرچه خبر قدیمیه ولی همیشه آدم رو تکون میده!!! ... اسم یه آدم این همه میتونه ترسناک باشه یا اینکه چیز ِ دیگه ای هستش ... این کارها واسه چیه؟!!! ... چرا؟

نمی دونم چه زمانی بود با شاملو آشنا شدم ولی فکرش رو هم نمی کردم یه روزی اینهمه به شعر هاش دلبسته بشم ... باز هم تکرار روزها و شبهای یک جور ... یه لیوان چای ، فیلم ، روزنامه شرق ، موقع خواب هم نقدهای ماهنامه فیلم ... ولی همین تکرار هم خوبیهای خودش رو داره!!!

پ.ن : هیچی همین !!!!

 

+ نوشته شده در 19:18 توسط قاصدک.
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385
...
 

هو

یه مدتیه که زیاد حال نوشتن رو ندارم نمیدونم چرا یا اینکه چی شده ... شاید هم دارم احساس میکنم که مطالبم تکراری شده!!! ... باز هم نمیدونم ... بلاگم انگاری شده دفترچه ترحیم شخصیتهای مشهور درسته باید یادشون رو گرامی داشت ولی شاید اینکه فقط بسته به مناسبتی آپ میکنم این طرز فکر رو به وجود آورده ... حالا اگه بشه باید فاز رو عوض کنم ببینم فرقی میکنه یا نه ... یکی از دوستانم به نام " مرحوم " می گفت که من تصمیم گرفتم دیگه هر روز بنویسم به نظرم کار جالبیه شاید هم من همین کار رو کردم .... باز هم نمیدونم ... خلاصه اینکه داره زیادی همه چی تکراری میشه باید یه فکری کرد همه چیز دیگه داره بی تفاوت میشه ... زندگی ، درس! ، اینترنت ، فیلم ، روزنامه شرق ، ماهنامه فیلم ، ... اوه چه همه شد .... حالا ببینیم چی میشه

پاینده باشید یا حق

 

+ نوشته شده در 18:27 توسط قاصدک.