تبليغاتX
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
تولدی دیگر !!!
 

هو

خیلی وقته که نیومدم از آخرین باری هم که اومدم فکر کنم بیش تر از 6 ماه میگذره ... توی این مدت خیلی اتفاقات افتاد اتفاقاتی که مسیر زندگیم رو کلا عوض کرد

فعلا یه دونه شعر که تضمینی به یکی از اشعار زیبای مرحوم سید محمود توحیدی هستش رو می گذارم تا اگر بشه دوباره نوشتن رو شروع کنم

امشب به کويت آمدم دانم که در وا ميکني رحمي به اين خونين دل رسواي رسوا مي کني
( سید محمود توحیدی )


در حلقه ي گيسوي تو رسوائي عالم نهم ... شايد که در کنج دلت من را تو حاشا مي کني
در پيچ و تاب ديده ات شوريدگي آيد سرم ... يک بوسه از لعل لبت من را تو رسوا مي کني
من در فراق چشم تو آشفتگي بر چيده ام ... دانم که در معراج دل من را هويدا مي کني
اندر سبوي باده ام ، مستي به پيشم مي کشد ... یک جرعه مي از جام تو دانم تسلا ميکني
اي رهروان اي رهروان دلداده اي پيدا شده ... دلدادگي در پيش تو دانم تماشا مي کني
من رهزن روي توأم من عاشق چشم توأم ... دانم که از بهر دلم با من مدارا مي کني
امشب دگر باز آمدم زانو زنم در پيش تو ... ناگه ميان حلقه اي من را تو شيدا مي کني
( قاصدک )

پاینده باشید یا حق

 

+ نوشته شده در 12:29 توسط قاصدک.
شنبه نهم دی 1385
بازی یلدا ...!
 

به نام او

بازی یلدا

من هم به بازی توسط جاوید دعوت شدم . در مورد بازی باید بگم که هر کس میتونه ۵ تا از کارهائی رو که کرده و تا حالا کسی از اون کارهاش خبر نداره رو بگه ... خوب این دفعه قرعه به نام من افتاد

۱- توی بچگی نمیدونم چی شده که یه بار تصمیم گرفتم خودم رو بکشم اولش فکر کردم راحته ، برحسب چیزهائی که دیده بودم اومدم وصیت نامه ام رو هم نوشتم ، چیزی نداشتم غیر از چند تا اسباب بازی که اونها رو هم هدیه داده بودم به داداشم ... خلاصه یه چاقو برداشتم و اول گذاشتم روی شکمم ولی دیدم حال نمیده و گذاشتم روی گردنم ولی هر کار کردم نشد !

۲- باز هم توی کودکی یهبار که مامانم نبود یکی از ظرفهای آشپزخانه رو که کریستال بود و شاید ۳۰-۴۰ هزار تومن به پول الان ( البته اگه پیدا بشه ) قیمت داشت رو شکستم ولی مامانم همیشه فکر کرد که توی خونه یکی از اقوام جا مونده

۳-   ۳-۴ سال پیش داشتم توی خیابون قدم می زدم که یهو دیدم یه ماشین با عجله اومد طرفم و آدرس یه بیمارستان رو می خواست بعد از اینکه آدرس رو دادم فهمیدم اشتباه بوده و مدتی رو که طول می کشید اون ماشین به بیمارستان برسه دو برابر کردم که هنوز عذاب وجدان دارم

۴ - .......----....................................................---..........................

۵ - هیچ موقع به بابا و مامانم از ته دل نگفتم که چقدر دوستشون دارم

 

من هم بر اساس قوانین بازی ۵ نفر رو دعوت می کنم که امیدوارم حتما ادامه بدهند .

۱- سامی     ۲ - نصیر      ۳ - امین       ۴ - کوچک     ۵ - صدری

پاینده باشید یا حق

 

+ نوشته شده در 17:24 توسط قاصدک.
پنجشنبه هفتم دی 1385
بم ... 5:28
 

هو

بم یه روزی به تاریخ ۵/۱۰/۸۲ ساعت ۵:۲۸ لرزید ، لرزشی که قیامتی را به وجود آورد

سال گذشته با جاوید برنامه ریختیم و رفتیم بم توی یه دونه کانکس که بچه های بی سرپرست رو نگه داری می کرد ، بمی رو دیدیم که هنوز زلزله داشت ، زلزله هایی توی دل آدمهاش و چه زود این ۳ سال گذشت !!!

 

 

+ نوشته شده در 20:0 توسط قاصدک.
دوشنبه ششم آذر 1385
 

 

هو

بابک بیات

این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری                            
پیش آر پیاله را که شب می گذرد

 

 

رفتن و فراغ ، اشکی بر گونه و داغی بر دل

بابک بیات آهنگساز شهیر ایرانی اینبار آهنگ وداع خویش را برای سازهایمان تنظیم نمود تا تنها در تنهائی هایمان نواهای یادگارش را زمزمه کنیم ، چشم خویش را از این جهان فروبست تا دگر بار او را تولدی دیگر باشد و در آن سرای گوش خویش را بر نغمه های بهشتی باز کند

پهلوانان نمی میرند ، طپش ، هم غصه ،شب زخمی ، بوی سفر ، کتیبه و .... یادگارش در تنهائی ها

روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

 

پ.ن : لینکهای مرتبط :

شماره 1
شماره 2
شماره 3
شماره 4

 

 

+ نوشته شده در 16:42 توسط قاصدک.
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
کیستم من؟!!!

 

هو

من کیم آوای تاری ، چنگ و دف ...... من همان سازم که بی پرده نهانم

در شبی تاریک و حزن آلوده غم ...... من  همان اشک و حدیث دیدگانم

من نمیدانم که شاید روزگارانی ...... بباید نغمه ای سازم دگر از مردمانم

من گهی موسی گهی عیسی گه ابراهیم ادهم ...... در تمام قرنها من همان آوای ساز بی نوایم

من کیم ، وامدار یک نگاه در عالم هستی ...... گهی در خواب گهی بیداری و من یک بی مکانم

من کیم ، یک موج غفلت در تلاطم های هستی ...... در رهی افتاده پائی ، وامدار این مکانم

می توانم اندکی باشم به زیر آفتاب روزگاران ...... یا که شاید ابرکی بر روی چشم دیگرانم

من همانم ، طلعتم ، جامم ، شرابم ...... من تلاطم ، موج خون ، افسانه های این و آنم

قاصدک

پاینده باشید یا حق

 

 

+ نوشته شده در 17:55 توسط قاصدک.
شنبه بیست و نهم مهر 1385
طلوع ... !
 

به نام آنکه جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز می ریزد
(داریوش شفیعی)

طلوع ، امید بخش روز دیگر و نوید دهنده پایان شب سیاه
در هجوم بوی گل و سرعت بال زدن یک زنبور ، هبوط  ِ شبنم  ِ برگ شبدر را به نیک فالی گرفتن زیباست
طلوع سرآغاز روزی دگر و زین پس چرخه تکرار پذیر ایام
روزها سرآغاز حیات ، آمدن بودن و رفتن مسئله را حل کنیم !
رنگ زرد یا آبی ، کدامیک در زیر بستر سیاهی به خواب زمستانی خواهد رفت؟
سپیدی را به خاطر سپردن در آغاز زایش سیاهی
صبر و سکوت ، تحمل و طاقت ، یافتن و اختیار و عروج  ِ دیگر
بسط زیبائی ، ادراک هستی و پی ریزی شالوده بودن ! سرآغاز هستی کجاست؟
انا الحق را به زبان راندن کاری بس دشوار  ، ایمان را چه باید کرد؟!!!
باور به وجود ذات الهی ، انکار ممنوع ! ازل و ابد ، تمام شد.
شروع ، طلوع نوید دهنده حرکت ِ نو و سرآغاز " جنبش تازه فکر در شیارهای باریک مغز "
تولد زایش یک فکر و کتاب سیاه مشق کودکانه
پاکی را به خاطر بسپار که عمر پلیدی سخت کوتاه است!
حجمه وسوسه شاپرک برای عروج به بلندترین شاخه ی گل دنیا  و شاید رسیدن به نور شمع !
امید هادی راه زندگانی ، وسوسه ! ... تمام شد این بار؟؟ ... شاید!

(قاصدک)

پ.ن : با تشکر از دوست خوبم به سوی تباهی

 

+ نوشته شده در 11:10 توسط قاصدک.
سه شنبه چهارم مهر 1385
اتفاق
 

به نام آنکه جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز می ریزد

 

تاریک شبانه و عبور از گذرگاه گیج حوادث
یک اتفاق خوب و ساده ...
یک اتفاق نشان داد که زندگی زیباست ، ثابت کرد تفکر سرمایه ایست گرانبها و فهماند ...
فهماند که دنیا هیچ است ، عشق فریادیست بی پایان ، کفش فقط یک وسیله است و رسالت آدمی انسانیت !
فهماند که آدمی بزرگ است ، خواندن خوب است ، نوشتن تجربه می خواهد و زندگی همه اش تجربه!
یک اتفاق خیلی حرفها زد ، حرفهای بزرگ به اندازه یک دفتر هزار برگ که همه ورقهایش سفیده و توی صفحه اول فقط نوشته "سکوت سرشار از نا گفته هاست" !
یک اتفاق نشان داد عبور از پل بهترین راه حل عبور از خیابان است ، اشنوی ِ ویژه هنوز تولید
می شود ... و چرا نباید گریه کرد؟!!!
آموخت ، حرف زد ، سکوت کرد و فهماند ... جائی هم ثابت کرد ۱=۱+۱

شبانه ای تاریک و عبور از گذرگاه گیج حوادث
من هم عاشقم ، عاشق مجسمه ای در موزه ، شاید عاشق تابلوی سکوت بیمارستان و شاید عاشق یک زن!
وسوسه هجوم اندام برهنه نگاهم به فراسوی وجود دروازه های بهشت و در اندکی از زمان خواهد توانست زایش دوباره را به تصویر بکشاند و ترس!
من در انکار گناه بی پرده خویش کتمانش را به یاد آورده بودم که تا شاید روزی برای لحظه ای حتی کوچک ... نه! برای لحظه ای بزرگ آفرینش را به تصویر بکشانم ... و باز هم ترس!
باید برگردم به سرزمین رویای کودکی ... ببینم گل رز همچنان سرخ است و من همچنان عاشق رنگ سبز ، بهار لذت زندگی ست ، پائیز عمر رفته پدر بزرگ و زمستان یعنی مرگ!

(قاصدک) 

پاینده باشید یا حق

 

 

+ نوشته شده در 17:19 توسط قاصدک.
دوشنبه بیستم شهریور 1385
مخم ...!
 

به نام آنکه جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز می ریزد
و به نام آنکه نخواست که شاید نتوانست جنبش عشق را در شیارهای باریک روده بریزد

مخم پرتاب شده است!

( داریوش شفیعی )

روزگار  ِ  . . . باز هم غریبی ست نازنین !
قناری کوچک اتاقم آواز را به فراموشی سپرده است
دیرگاهیست که برایم ترانه های پاپ را می خواند .
خروس همسایه دیگر طلوع را به یاد من نمی آورد ،
صدای مرغ همسایه زمزمه طلوع را در گوشم نجوا می کند .
گلهای اطلسی بوی ادکلن گرفته اند ، دیگر گلاب تولید نمی شود .
عشق را در کتیبه های تخت جمشید باید جست
حماسه را در پشت شیشه های موزه باید نگریست
و هنر را با جمله " لطفا برای بازدید بلیط تهیه فرمائید " بایستی بالا آورد !
آزادی را در پشت میله ها به تصویر کشیده اند
زندگی را در ماشین خلاصه نموده اند
و جامعه را در Chat Room !
دیگر هیچ کودکی از برای نگاه پر مهر مادر خویش تبسمی را بر لبانش جاری نخواهد ساخت !
دنیا را چه شده است ؟!!!
اما من! من در وجود ِ خویش به دنبال حقیقت می گردم
حقیقتی سراب گونه ! اما من خواهم یافت هرچه دور و دیر باشد . . . !!!
گنجشک سلف دانشگاه ، دیگر برای تکه نان روی زمین ، پرواز را به یاد نخواهد آورد !
گربه خیابانی دیگر چشمانش در عبور از خیابان تاریک شبانه برق نمی زند!
صندلی کافی شاپ دیر زمانیست که نرمی خود را از دست داده است
و دیگر هیچ قهوه ای اصل نیست !
گاهی چه زود یادمان می رود ! یادمان رفته است ! که کدامین هدف ما را در مسیر جاری نموده است !
ما دیگر بهمن را فراموش کرده ایم ! Ultra حال بیشتری دارد !
چپقهای دیروزمان را در ازاء یک پیپ فروخته ایم
و تنباکویمان طعم میوه جات گرفته است .
آه که کودک خواب آلوده ذهنم گریه را در پس قهقه مستانه شبانه اش به تصویر کشیده است
ودکای ِ Absoloute طعم شیرین عرق سگی را از یادمان برده است !
روزگار عجیبی ست نازنین !!!!

 

+ نوشته شده در 18:41 توسط قاصدک.
چهارشنبه یکم شهریور 1385
خستگی !!!
 

هو

این سر درد لعنتی داره اعصابم رو میریزه به هم ... این دفعه زود آپ کردم نمیدونم چرا؟ ... خیلی وفتها اتفاقاتی میفته که اصلا نمی دونی چرا؟ همه چی به سمتی پیش میره که حتی فکرش رو هم نمیکنی با افرادی برخورد میکنی که فقط با یک ربع صحبت کردن باهات و گوش دادن به حرفهاشون تصمیم میگیری کل زندگیت رو عوض کنی !!! ولی یک دفعه می بینی همه چی میریزه به هم !!! ... حال ندارم دیگه پریشب فال حافظ گرفتم این اومد :

 

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

پاینده باشید یا حق .

 

 

+ نوشته شده در 20:22 توسط قاصدک.
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
فلسفه زندگی !
 

هو

نوشتن و صحبت کردن خیلی وقتها راحته ولی موقع نوشتن که میشه همه چی سخت میشه ... فکر کنم توی زندگی هیچی به اندازه صحبت کردن به من حال نمیده با افراد مختلف ، وقتی بشینی با یکی صحبت کنی اون هم در مورد زندگی خیلی حال میده تا جائی که میرسی به این نتیجه که با تمام احساس پوچی از زندگی هنوز یه چیز به اسم " امید " وجود داره مبارزه برای ادامه زندگی!!! فکر کنم مشکل خیلی از ما ها این شده که خودمون رو گم کردیم نمیدونیم چی به چیه چسبیدم به چند تا اسم افراد و پیروی از مکتبها و عقایدی که شاید هیچی در موردشون هم نمیدونیم تنها کاری که بلدیم حفظ کردن چند تا اسم و جمله که خیلی وقتها برامون کاربردی هم نداره و تنها برای نشون دادن معلوماتمون ازشون استفاده می کنیم ، هر جا که میرسه سعی میکنیم حتما جدیدترین آهنگهای خارجی رو گوش داده باشیم و خواننده اش رو بشناسیم فیلمهای جدید رو دیده باشیم ، اینها بد نیست ولی باید درست باشه اگه یه فیلم رو دیدیم تنها صحنه های اکشنش یا تکیه کلامهاش یادمون نمونه بفهمیم مضمون این چی بوده ، یه نمونه دیگرش همین مد گرایی می تونه باشه این که همیشه در طول سال در این تلاش باشیم که از مد خاصی پیروی کنیم حتما لباس مارک دار بپوشیم و ... به نظر عقلانی نمیاد ولی نمیدونم چه جذابیتی میتونه داشته باشه ، فلسفه زندگی خیلی زیبا تر از این حرفها میتونه باشه !!! ... یه مدته که تب این سریال نرگس توی همه خونه ها افتاده هر شب بهونه ای شده که همه اعضاء خانواده بشینن و با شادی ها و غمهای این سریال شب خودشون رو سپری کنن فردا صبح هم همه جا بحث شوکت و نرگس  هستش ، حیف که  جای پوپک گلدره خیلی خالیه ، همیشه یاد بازی قشنگش توی فیلم موج مرده می افتم عالی بود ... روحش شاد ...

پاینده باشید یا حق

 

+ نوشته شده در 10:53 توسط قاصدک.
یکشنبه یکم مرداد 1385
هو

آی که چه حالی میده آدم بشینه پشت سیستم یه لیوان چای داغ کنار آدم باشد و استاد شجریان هم تصنیف یاد ایام را توی گوش آدم زمزمه کنه ... خدایا شکرت! ... زندگی دور از اینترنت هم واسه خودش عالمی داره حالا حساب کنید ۲-۳ سال هر روز توی نت باشی ولی یه دفعه مجبور شی ۲۴ ساعتی یه بار اون هم با استفاده از سیستم dial up  به نت وصل شی و توی این دنیای پر از رمز و راز و مجازی بودن همه چی بچرخی باز هم خدا رو شکر همین سیستم dial up  هنوز قابل استفاده هستش ، ایشالاه باید یه فکر بکنم برم تو نخ سیستم ADSL ... خلاصه بگذریم دیدم هر دفعه که در مورد  دلتنگی و عاشقی و این حرفها میام بگم کلی دوستان شاکی میشن که این حرفها چیه بی خیال ، تو که این کاره نیستی ، به قیافه ات نمیاد یا به قول یکی دیگه از بچه ها که هر موقع من مینوشتم بهم میگفت علی مشکل تو  اینه که "جو گیر " میشی فقط داری " ادا " در میاری  ... نمی دونم والا شاید هم راست بگه بعید نیستش ! ... خلاصه باز هم بگذریم  یه مدته که احساس میکنم باید یه مقدار تغییراتی در خودم ایجاد کنم فکر کنم زیادی دارم خودم رو درگیر چیزهائی میکنم که هیچ فایده ای برام ندارن ، البته باید نقاط مثبت رو حفظ کرد! ولی زیاد بودن هر چیزی باعث میشه که ارزش اون از دست بره باید همه چی رو در حد اعتدالش نگه داشت نمونش اوقات فراغت خیلی راحت میشه به جای تلف کردن این اوقات توی خونه استراحت کرد ، مطالعه کرد ، فیلم نگاه کرد و از همه مهمتر کنار خانواده بود ... یه نمونه دیگرش رفاقت ، چه دلیل داره که الکی و زیادی رفاقت را خیلی صمیمانه کرد ، در یه حد معمولی خیلی میتونه بهتر باشه ... خلاصه خیلی چیزها رو باید تغییر داد ... دوباره پر حرفی کردم ولی چه کنم علاجی نبود دیگه می بایستی می گفتم حالا هم همینقدر کافیه بقیه اش باشه ته دلمون چه کنیم دیگه

پاینده باشید یاحق

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
وآنچه در جام شفق بینی ، به جز خوناب نیست
جلوه صبح و شکر خند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ، ولی چون صحبت احباب نیست
زندگی خوش تر بود در پرده وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
گر ترا با ما تعلق نیست ،ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ، ما را تاب نیست

زنده یاد رهی معیری

 

+ نوشته شده در 23:4 توسط قاصدک.
دوشنبه دوازدهم تیر 1385
...!
 

هو

نمی دونم چی شده این دل لعنتی دوباره یادش افتاده باید تند تند بزنه مثل اینکه یادش رفته که کارش به قول جاوید فقط و فقط پمپاژ خونه!!! ... آخه هیچ کی نیست بگه این کارها مال ۱۰ ماه پیش بود نه الان دیگه این کارها فایده نداره قرار نیست تا  دوباره دیدیش شروع کنی تند تند به زدن ، دوباره هیجان زده بشی ، دوباره داغ بشی ، دوباره شب و روز یادت بیاد چی شد و چی می تونست بشه .... اوه لعنت ، لعنت به همه چی ، لعنت به این شانس ... ولی نه شاید یه حسابی تو کاره یعنی چی می تونه باشه ... خوبه؟!!  بده؟!! ... دیگه نمی دونم ، من که همه چی رو دیگه فراموش کردم ولی ته دلم راضی نمیشه این کار رو بکنم ... بی خیال !!!

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره ، نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ، نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره!
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودت رو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودت رو نگه دار
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودت رو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودت رو نگه دار ...
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره ، نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ، نداره

 

+ نوشته شده در 21:5 توسط قاصدک.
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
29 خرداد ... دکتر ... شهادت ... !
 

هو

دوباره یه مدت طول کشید تا بیام ، تازگیها زیاد دستم به قلم نمی ره ... امروز رو اومدم در مورد " دکتر شریعتی " بنویسم ... امروز سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی :

۱۳۱۲ : تولد دوم آذرماه ( کاهک - مزینان )
۱۳۱۹ : ورود به دبستان " ابن یمین "
۱۳۲۵ : ورود به دبیرستان " فردوسی مشهد "
۱۳۲۹ : ورورد به دانشسرای مقدماتی مشهد
۱۳۳۱ : اتمام دوره دانشسرا و استخدام در اداره فرهنگ مشهد ... دستگیری کوتاه مدت
۱۳۳۲ : عضویت در نهضت مقاومت ملی
۱۳۳۴ : انتشار کتابهای "ابوذر غفاری" و "تاریخ تکامل فلسفه" ورود به دانشکده ادبیات مشهد
۱۳۳۶ : دستگیری به همراه ۱۶ نفر از اعضای نهضت مقاومت ملی
۱۳۳۷ : فارغ التحصیلی از دانشگاه ، ۲۴ تیرماه ازدواج با (بی بی فاطمه ) شریعت رضوی
۱۳۳۸ : اعزام به فرانسه با بورس دولتی ، تولد اولین فرزندش " احسان "
۱۳۳۹ : بردن همسر و فرزند به فرانسه ، دستگیری در پاریس به دلیل شرکت در مبارزات آزادی الجزایر
۱۳۴۱ : مرگ مادر ، تولد دومین فرزند " سوسن " ، آشنائی با ژان پل سارتر و افکار فانون نویسنده
۱۳۴۲ : تولد سومین فرزندش"سارا"، اخذ مدرک دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاسهای جامعه شناسی
۱۳۴۳ : بازگشت به ایران ، دستگیری در مرز و انتقال به زندان قزل قلعه
۱۳۴۴ : انتقال به تهران بعنوان کارشناس و بررسی کتب درسی
۱۳۴۵ : استاد یاری رشته تاریخ در دانشگاه مشهد
۱۳۴۷ : آغاز سخنرانیها در حسینیه ارشاد و دانشگاهها
۱۳۵۰ : تولد چهارمین فرزند " مونا "
۱۳۵۱ : تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانیها
۱۳۵۲ : معرفی خود به ساواک و ۱۸ ماه زندان انفرادی در کمیته شهربانی
۱۳۵۶ : هجرت به اروپا و شهادت ۲۹ خرداد ماه

بخشی از نامه دکتر به پدر خویش " استاد ممد تقی شریعتی " قبل از هجرت :

... برای آنکه نظر خدا را هم در مرود سفر بدانید ، آنچه را در جواب من آمد نقل میکنم : آقا جان پریشب با قرآن تفالی کردم و گفت : " نزله روح القدس ... " و اکنون که نزدیک طلوع دوشنبه است و دو سه ساعتی به حرکت ، پس از نماز صبح که محتاج و مصر از او خواستم تا درباره این سفرم با من حرف بزند - بالای صفحه نوشته بود " بد "! تکان خوردم ، آیه را خواندم از شوق گریستم! ...

پ.ن ۱ : تمام مطالب بالا برگرفته از جلد اول کتاب "طرحی از یک زندگی" نوشته پوران شریعت رضوی  ، همسر دکتر
پ.ن ۲ : خیلی دل می خواست از دکتر بیشتر بنویسم ولی خیلی زیاد میشه همه جملات دکتر زیبست نمیشه از بینشون  جدا کرد

روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

 

 

+ نوشته شده در 10:12 توسط قاصدک.
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385
تولد!

هو

این دفعه رو اومدم خوب بنویسم ... تولد یکی از بهترین دوستام که خیلی خاطرش رو می خوام لب تر کنه شهر رو به هم میریزم ... نمی دونسم چی بنویسم تا اینکه تصمیم گرفتم متن یک ترانه ایرانی رو بنویسم ...

چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک
بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک ، تولّت مبارک
گل من ! چشمِ دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی ، چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من
دور ، از هر ، بلایِ ، خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی
گل ، باشی ، که در جمعِ یاران نشینی ، در عالم ، به جز روی شادی نبینی
چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک
بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک ، تولّت مبارک
گل من ! چشم دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی ، چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه ی هستیِ من
دور ، از هر ، بلایِ ، خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی
گل ، باشی ، که در جمع یاران نشینی ، در عالم ، به جز روی شادی نبینی

ترانه سرا : اردلان سرافراز
خواننده : محمد نوری

پ.ن : امین جان تولدت مبارک ... شرمنده این گل هم مثل خودم داره از مخش دود در میاد  ... ایشالاه همیشه شاد و خندون باشی هر چی هم از خدا عمر خواستی بهت بده ... عمری پر از شادی و خوشی

 

+ نوشته شده در 20:36 توسط قاصدک.
سه شنبه دوم خرداد 1385
ممد نبودی ببینی!!!
 

هو

دیشب داشتم تلویزیون می دیدم که دیدم داره آهنگ " ممد نبودی ببینی " رو پخش میکنه نمی دونم چی شد که به فکر رفتم اصلا دست خودم نبود حالم یه جوری شد ... تصاویری رو که نشون میداد آدمهائی رو که خیلی راحت می رفتن جلوی تیر دشمن و اصلا ترسی از اینکه کشته بشن رو نداشتن ... نمی خوام سیاسی بشه ... ولی خیلی سخته آدم بتونه این همه راحت از جونش بگذره ، بعضی وقتها واسه این که دستمون زخم نشه یا اینکه جائیمون ضربه نبینه کلی خودمون رو می پوشیم کلی مواظب خودمون هستیم ولی مگه اونها هم این احساس رو نداشتن ، یعنی چه جوری میشه آدم به این حد از خودگذشتگی برسه ، فکر کنم خیلی باید سخت باشه !!! ، نمی شه به این راحتی از کنارش رد شد ، چه همه آدم رفتن و خیلی راحت خودشون رو واسه خاک مملکتشون به کشتن دادن ... حالا چی؟ الان اگه باز هم اون اتفاق بیفته مثل قبله؟ فکر کردن بهش یه مقدار سخته نمیشه باهاش کنار اومد آیا ما هم اگه اون موقع بودیم این کار رو می کردیم؟ اگه اون ها نرفته بودن الان ما چه وضعیتی رو داشتیم به احتمال زیاد هنوز درگیر جنگ بودیم مثل افغانستان ، عراق و ...!!! ، فکر نکنم چیزی برامون باقی می موند ... شاید هم چیزی نمیشد ، ولی فکر کنم یه حق بزرگ به گردنمون داشته باشن ... اینطور نیست؟ یه جمله هست که خیلی دوستش دارم از " سید مرتضی آوینی " این سید آدم بزرگی بود من که بهش احترام می گذارم البته از نظر سینما چونکه خیلی عقاید و باورهای جالبی داشت خدا رحمتش کنه ... میگه که : " در عالم رازیست که جز به بهای خون فاش نمی شود " ... خیلی جمله قشنگیه!!!

 

 

پ . ن : یادش بخیر ۳-۵ خردادماه ۱۳۸۳

 

پاینده باشید یا حق

 

+ نوشته شده در 8:40 توسط قاصدک.
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385
چرا ؟ ....
 

هو

صدای هایده که داره می خونه :

بگو یا رب بگو یا رب چه بد گفتم چه بد کردم
که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم
مرا یا رب نمیخواهی گناه هستو
اگر نفرین به این دنیای بد کردم
به حرفم گوش کن یا رب
به دردم گوش کن یا رب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
به جز عشقی که دردش را
به من دادی به من یا رب
چه بخشیدی که رد کردم
فقط در عاشقی یا رب
مدد گفتم شدم عاشق
تمنای مدد کردم
گرفتی جامه فضل مرا از من
صبورانه کله را از نمد کردم
نشانم ده اگر یک مور آزردم
اگر یکدانه گندم را لگد کردم

حالم اصلا خوب نیست نمی دونم چرا ؟ ... دلم گرفته نمی دونم چرا؟ ... این جمله چه قدر زیباست باز هم نمی دونم چرا؟ ... این " ... "  اگه نبود خیلی بد میشد خدا رو شکر که هستش ... نمی دونم چی دارم میگم

 

 

+ نوشته شده در 7:58 توسط قاصدک.
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
خستگی...!!!
 

هو

تکراری بودن روزها هم دیگه داره بی اهمیت میشه نمیدونم به افسوس گذشته بنشینم یا به حسرت فردای نیومده خیلی وقتها توی زندگی بعضی چیزها دیگه کم رنگ میشن نمیدونم چرا ؟!!! نگاه به گذشته می کنم و می بینم چه راههائی رو می تونستم ادامه بدم ولی ... الان هم خوبه نا شکری نباید کرد ... دیروز یکی از دوستام یه داستان کوتاه رو برام تعریف کرد که خیلی منو توی فکر برد می نویسم تا شما هم بخونیدش : روزی کوه نوردی توی ارتفاعات یه کوهستان دچار سانحه میشه و از بالا پرت میشه پائین در همین لحظه رو می کنه با آسمون میگه خدایا کمکم کن یه دفعه میبینه وسط زمین و هوا یه چی کمرش رو سفت گرفته نگاه میکنه می بینه طنابی که به اون وصل بوده دور کمرش گیر کرده و اونو نگه داشته رو میکنه به آسمون در همین لحظه یه صدا از آسمون میاد میگه : من نمی تونم به تو کمک کنم تعجب میکنه ، رو میکنه به آسمون و میگه تو خدا هستی مگه میشه نتونی به من کمک کنی؟ ، صدا میگه : بله ، میگه آخه تو خدا هستی چه جوری نمیتونی کمک کنی؟ ، میگه باشه پس طنابت رو ول کن تا من بهت کمک کنم ، با خودش فکر میکنه می بینه منطق در اینه که این کار رو انجام نده پس دو دستی طناب رو محکم می گیره ... بعد گذشت چند روز یه گروه کوهنورد از اون منطقه رد میشدند که می بینن یه نفر از شدت سرما یخ زده و به یه طناب که از کوه آویزونه مونده میرن جلو می بینن که توی ارتفاع ۱ متری از سطح زمین دو دستی طناب رو گرفته و یخ زده " ... عجیب داستانی بود به دل من که خیلی نشسته ... بحث بین عقل و قلب ، منطق و احساس ... با خودم درگیر بودم که یه شعر از شاملو رو بذارم ولی نمیدونستم چی بذارم دوباره یه شعر تکراری از شاملو رو میذارم که واسه خودم همیشه تازگی داره ... پاینده باشید یا حق

 

+ نوشته شده در 16:24 توسط قاصدک.
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385
پیری ... !!!
 

هو

نمی دونم چی شده یاد یه قسمت از شعر " یک جلوش تا بی نهایت صفرها "ی دکتر شریعتی افتادم شاید هم به خاطر اینکه یاد ایام پیری افتادم که بالاخره یه روزی به سراغ همه ما میاد ... خدا رحمت کنه دکتر رو توی این شعر میگه : " ... نه ماه گذشت ، نه روز گذشت ، نه ساعت گذشت ، مامان دردش گرفت ، تخم مرغ رو شکستی ، یک هو بیرون جستی ، افتادی توی گهواره ، چشمات نمی دید ، گوشات نمی شنید ، پاهات نمی رفت ، دستات نمی گرفت ، مغزت کار نمی کرد ، هیچ چی نمی فهمیدی ، هیچ کس رو نمی شناختی ، تو گهواره افتاده بودی ، فقط سه کار بلد بودی : شیر مکیدن ، زیرت شاشیدن ، گریه کردن ! ... صد سال گذشته ، چشمات نمی بینه ، گوشات نمی شنوه ، پاهات نمی ره ، دستات نمی گیره ، مغزت دیگه کار نمی کنه ، هیچ چیز رو باز نمی فهمی ، هیچ کس رو باز نمی شناسی ، تو بسترت افتاده ای ، فقط سه کار بلدی : ... ، ... ، ... ، بعد می میری ، میگذارنت تو دل زمین ، باز خاک میشی ، از تو هیچی نمی مونه ، تو می مونی ، آدمیزاد دور می زنه ، مثل زمین ، مثل زمان ، مثل بهار ، مثل همه چیز : آب ، درخت ، زمین ، ستاره ، خورشید ، منظومه ها ، کهکشانها ، همه جهان ! هیچ بودی ، خاک بودی ، دور زدی ، هیچ شدی ، خاک شدی ، از تو چیزی که می مونه : کاری که کردی می مونه ، هر کاری که کردی می مونه ، کاری اگر کردی می مونی!!! ... "  آدم نمیدونه چی بگه دکتر هم خیلی راحت با یه زبونه بچه گونه کل خلقت رو نشون آدم میده و اعتقاد داره که مهم اینه آدم در چند روزی که زندگی میکنه چه کاری رو انجام بده و بعد رفتنش چه نقشی رو بر تارک جهان بیافریند!!! ...

پ . ن : فکر کنم این پستم زیادی بلند شد ولی خوب چه میشه کرد حیف بود ننویسمش ... پاینده باشید یا حق 

 

+ نوشته شده در 19:10 توسط قاصدک.
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385
.... !

هو

خدا را کم نشین با خرقه پوشان  .....  رخ از رندان بی سامان مپوشان
در این خرقه بسی آلودگی هست ..... خوشا وقت قبای می فروشان


نمی دونم  چی بگم و از کجا بگم ... روزها هم مثل همیشه تکراری و بی هدف دارن سپری میشن معلوم نیستش به کدوم طرف و سمت و سو دارن میرن ولی خوب خوبیش یا بدیش همین گذر ایام ِ! امروز یه مقاله توی روزنامه شرق زده بود در مورد تولد رهی معیری نمیدونم کی هستش ولی احتمالا امروز بوده که توی روزنامه زدن ... روحش شاد شعر هاش در نهایت زیبائی و عاشقانه گفته میشد فکر کنم ختم کلامم یه شعر از رهی بگذارم

ساقي بده پيمانه اي ز آن مي كه بي خويشم كند
بر حسن شور انگيز تو عاشق تر از پيشم كند
زان مي كه در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم
 غافل كند از بيش و كم فارغ ز تشويشم كند
نور سحرگاهي دهد فيضي كه مي خواهي دهد
با مسكنت شاهي دهد سلطان درويشم كند
 سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند
بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهي
يغما كند انديشه را دور از بد انديشم كند

پ.ن : نمونه خوشنویسی بالا از آثار هنری خودم می باشد

 

+ نوشته شده در 19:57 توسط قاصدک.
جمعه هشتم اردیبهشت 1385
شاملو ...
 

هو

صدای ابی شعر " پریای شاملو " ، دود سیگار ، یه عصر خسته کننده .... شاملو!!! ، باز هم مثل سالهای قبل مزارش تخریب شد گرچه خبر قدیمیه ولی همیشه آدم رو تکون میده!!! ... اسم یه آدم این همه میتونه ترسناک باشه یا اینکه چیز ِ دیگه ای هستش ... این کارها واسه چیه؟!!! ... چرا؟

نمی دونم چه زمانی بود با شاملو آشنا شدم ولی فکرش رو هم نمی کردم یه روزی اینهمه به شعر هاش دلبسته بشم ... باز هم تکرار روزها و شبهای یک جور ... یه لیوان چای ، فیلم ، روزنامه شرق ، موقع خواب هم نقدهای ماهنامه فیلم ... ولی همین تکرار هم خوبیهای خودش رو داره!!!

پ.ن : هیچی همین !!!!

 

+ نوشته شده در 19:18 توسط قاصدک.
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385
...
 

هو

یه مدتیه که زیاد حال نوشتن رو ندارم نمیدونم چرا یا اینکه چی شده ... شاید هم دارم احساس میکنم که مطالبم تکراری شده!!! ... باز هم نمیدونم ... بلاگم انگاری شده دفترچه ترحیم شخصیتهای مشهور درسته باید یادشون رو گرامی داشت ولی شاید اینکه فقط بسته به مناسبتی آپ میکنم این طرز فکر رو به وجود آورده ... حالا اگه بشه باید فاز رو عوض کنم ببینم فرقی میکنه یا نه ... یکی از دوستانم به نام " مرحوم " می گفت که من تصمیم گرفتم دیگه هر روز بنویسم به نظرم کار جالبیه شاید هم من همین کار رو کردم .... باز هم نمیدونم ... خلاصه اینکه داره زیادی همه چی تکراری میشه باید یه فکری کرد همه چیز دیگه داره بی تفاوت میشه ... زندگی ، درس! ، اینترنت ، فیلم ، روزنامه شرق ، ماهنامه فیلم ، ... اوه چه همه شد .... حالا ببینیم چی میشه

پاینده باشید یا حق

 

+ نوشته شده در 18:27 توسط قاصدک.
چهارشنبه سی ام فروردین 1385
یاد ...
 

او که زیبا گونه کبوتر آغوش خویش را به سوی فرشته مرگ رهسپار نمود ما را با خاطرات " دنیای شیرین دریا " که با خاطرات نوجوانی ما گره خورده بود تنها گذاشت و بی آنکه در اندیشه خاطر غم آلوده ما باشد آغوش سرد مرگ را آبستن زیبائی و معصومیت خویش نمود ، هیچ گاه بازی زیبایش در موج مرده را به فراموشی نخواهم سپرد ، آن نگاه بی آلایش و مهربانش که چه زیبا آدمی را بر امواج بی کرانه فیلم با خود همراهی می نمود  .... او رفت و ما را در افسوس دیدار دوباره اش به سوگ نشاند روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

 

 

+ نوشته شده در 19:39 توسط قاصدک.
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385
 

انسان خدا گونه ای در تبعید

خدایا : مرا به ابتذال ، آرامش و خوشبختی مکشان ، اضطرابهای بزرگ ، غمهای ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن ، لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم بریز . " دکتر شریعتی "
 افکار این ذهن دیوانه هم دیگه باید توی تاریکخونه این ذهن دیوونه بایگانی بشه ، فکر کنم داره تکراری میشه ... یادمه چند سال پیش یه نمایش دیدم با عنوان " آخرین نوار آقای کراپ " البته اگه اسمش رو اشتباه نکرده باشم یه شاهکار زیبا از " ساموئل بکت "داستان یه آدم که تمام اتفاقات روزهای زندگیش رو روی نوار ضبط کرده بود و روزهای پایانی عمرش توی یه زیر زمین به گوش دادن اون نوارها سپری میکرد ، هر روز جدیدش رو به یادآوری یه روز گذشته می گذروند ... خیلی کار زیبائی بود و تفکری زیباتر پشت سر این نمایش ... فکر کنم یه روزی  من هم مثل همین آقای کراپ بشم ... جالب میشه

ساموئل بکت

گوئی نجوای باد در گوشم نامت را زمزمه میکند  ، آری نامت را دوباره شنیدم حروفی که در کنار هم دنیای زیبائی را برایم تداعی می نمود . به دنبالت تمامی گلزارهای جهان را زیر و رو کردم تا شاید نامت را بر گلبرگ لاله ای زیبا بیایم ، زیبائی چشمانت را در بیکرانه آبی دریا به جشتجو می خیزم تا ماهیان کوچک دریائی پریان خود را به من نمایان سازند ، شکوه و عظمتت را در بلندای کوههای پر از برف می جویم و برف ، پاکی و سپیدی خود را به من ارزانی می دهد ، سکوتت را در لابلای کویر جستجو نمودم و زان پس کویر سکوت و آرامش خویش را به من نمایان ساخت ، تمامی اینان را جمع نمودم تا شاید بار دگر تو را تنها برای لحظه ای در رویاهایم به نظاره نشینم ، ولی این بار نیز کودک چشمان خیال پرور من نا کام از دیدار دوباره ات گریستن را انتخاب نمود ، زین پس دگر تو را نمی جویم و تو را نمی خوانم مرا عشقی دگر باید ، مرا تولدی دگر برای عشقی دگر باید زیرا زندگانی را تنها برای چشیدن طعم یک عشق مجالی می باشد پس من در حسرت همان یکبار زندگانی خود را به ادامه می خیزم تا شاید بار دگر عشق را در بطن وجود خود به احساس نشینم .   (قاصدک)

 

+ نوشته شده در 16:39 توسط قاصدک.
پنجشنبه سوم فروردین 1385
زمستان ، بهار
 

هو

زمستان بار دگر رخت خود را بر بست تا جای خشک و غمگین خویش را به بهار ارزانی دهد ، آری بهار آمد با ابرک باران زای خویش تا باران خود را بر دل زمین فرو نهاند  و مرا که روزگاریست چشم به راه زایش دوباره ام به رویش دگر بار گلهای زیبای نوید دهد ، زمستان را دوست می دارم زیرا با تمامی سردی و خشکی در اوج بودن خود به پیشواز بهار می رود! آری زمستان را دوست میدارم و بهار را تنها به آن دلیل که یاد آور زایش و تولد و نوید دهنده گلهای زیباست می خواهم ، سر آغاز تولدی دگر! ای ابرک باران زای بهاری تو را آن به که نه تنها باران خود را بر زمین ، بلکه بر کویر غمگین دل من نیز فرو نهایی تا قلبم را بار دگر نوید زندگانی و رویش دهی ، تو را به شروع دوباره باریدنت به تماشا نشسته ام و در آن هنگام که تابوت برگهای زرد خزانی بر دوش زمستان به زمین نهاده می شود تنها امید بوی باران آن همه غم را با خود به فراموشی می گذارد ، باران بهاری باریدن را به چشمانم بیاموز که نوید دوباره زندگانیست .
تابوتی را که از چوب درختان تاک ساخته ام و در میکده قرار داده ام ، تنها پس از مرگم نصیب من خواهد شد ، پس آنگه که در مستی رخت خود را بر بستم مرا بر دوش مستان نهاده به آب خرابات غسل نمائید ، کفنم را از برگ زرد درختان تاک ساز نمائید ، در تابوت چوب درختان تاک گذاشته و تنها در راه خرابات خاکم نمائید ، تقدس میکده را برایم به ارمغان آورید ، بر سر خاکم بجز نوای دف ننوازید و بر خاکم قطره ای از شراب کهنه تاریخ بیفشانید تا دگر روز تنها به بوی میکده از خاک به افلاک بر خیزم ، به قبرم بنویسید که این دیوانه تنها به راه میخانه خود را قربانی نمود ، آخرین قطره شراب تلخ هستی را بر جان خود ریزاند و طعم شیرین مرگ را در پس شراب می دانست .

قاصدک

+ نوشته شده در 10:10 توسط قاصدک.
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384

 

 

من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گلها رو می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر ِ آب ، عادت سبز درخت

 

بیائید توی سال جدید مثل درختها از خواب پاشیم و یه نفس عمیق بکشیم و ریه هامون رو پر کنیم از لحظه های با هم بودن کنیم .... بیائین پیله های تن مونو پاره کنیم و جرات پروانه شدن داشته باشی بیائین اگه یادمون رفته عاشق باشیم اگه یادمون رفته همدیگه رو دوست داشته باشیم تو سال جدید دوباره عشق تمرین کنیم بیائین هم آواز شیم با چکاوک ها با شمعدونیها با شکوفه های باران ... راستی دست من و داداشی رو هم بگیرید ... سال خوبی داشته باشید

 

 

از طرف یک دوست

 

 

 

 

+ نوشته شده در 10:9 توسط قاصدک.
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384
سال نو ...

زمستون هم دیگه داره چمدونش رو جمع میکنه که بره ... سال ۸۴ هم داره تموم میشه ، هر چی بود و نبود با تمام خوبیها و بدیهاش گذشت و رفت به یک چشم به هم زدن واسه من که سال بدی نبود با خیلی ها آشنا شدم خیلی چیزها یاد گرفتم و هر جور که بود گذشت!!! خوبیش واسه من آشنائی با وبلاگ نویسی بود ... مرداد ۸۴ بود که تصمیم گرفتم بنویسم نمی دونستم از کجا باید شروع کنم ، اولش رو با شعر شروع کردم یک دغدغه قدیمی که داشت کم کم برام کهنه می شد بگذریم ... توی این سال گذشته چند تا از عزیزانم رو ازدست دادم که تنها خاطراتشون برام موند سخته ولی اگه گذر زمان نبود چه می باید میکردیم؟ ... خیلی از بزرگان رو هم ازدست دادیم که تا جائی یادم موند براشون پست زدم و این آخر سال هم که استاد یگانه موسیقی " علی تجویدی " رو از دست دادیم هنوز آهنگ آتش کاروانش توی ذهنم داره زمزمه میشه چه خاطراتی که پدران و پدر بزرگهای ما با این آهنگها دارن روحش شاد و یادش گرامی ... باز هم این آخر سالی حرفم رفت سمت مرگ ، بی خیالش ... سال ۸۵ که داره میرسه هنوز هیچی ازش معلوم نیست خوب باشه بد باشه ولی من همچنان مثل گذشته امیدوارم که خوب باشه واسه همه پر باشه از شادی و خوشی همه باهاش حال کنن این آخر سالی رو باید بذاریم یه خونه تکونی اساسی بکنیم تا وقت هست ... امیدوارم همه سال خوبی رو داشته باشن سالی پر از پاکی و صمیمیت پاینده باشید یا حق

+ نوشته شده در 18:31 توسط قاصدک.
شنبه بیستم اسفند 1384
 

به نام خدا

بعد از کلی مدت اومدم آپ کردم در مورد ۲ نفر از کسانی که برای ما با لااقل برای من مهم هستند و یه جورایی الگو ... چند روز پیش یکی از بچه ها میگفت معلوم نیست این علی چه جوریه هر موقع یکی می میره میاد پست می زنه می خوام بگم که بابا این جوری نیست ، اگه پستهام داره این جوری میشه آخه فکر میکنم که باید یکی یادی از این افراد بکنه بالاخره هر چی باشه هر کدوم از اینها یه حقی به گردن ما ها دارند و حیفه که حتی یادی ازشون نشه ... خلاصه بگذریم خیلی وقت پیشها سوژه های خوبی واسه آپ کردن داشتم البته جو و فضا هم کمک زیادی در راستای آپ نمودن اینجانب میکرد خلاصه عالمی داشت ولی یه مدتی هستش که احساس میکنم خیلی چیزهای دور و برم داره تکراری میشه همه رو یه دور تجربه کردم یه دور احساس کردم و دیگه لذت خاصی برام نداره نمیدونم چیه و چی داره پیش میاد ولی فکر کنم که باید آخر سالی یه خونه تکونی حسابی هم توی مغزم انجام بدم کاش میشد یه بک آپ از مغز گرفت و یه دور کلا ریستش کرد و یه ویندوز جدید ! حالا الان هم طوریش نیست هنوز که داره کار میکنه باز هم خدا رو شکر که همین قدر رو کار میکنه اگه نمیکرد ... باز هم فرقی نمیکرد ( البته این از نقطه نظر دوستانه ) ... دیگه چی بگم ؟ از کجا بگم ؟ چیزی به ذهنم نمیرسه حالا باشه تا بعدش !

 پاینده باشید یا حق

 

 

+ نوشته شده در 18:51 توسط قاصدک.
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384
یاد ...

 

هو

یه مدت زیاد طول کشید تا بیام دوباره ... توی این جند روز باز هم سالروز بزرگان این مرز و بوم بود که نشد زودتر بیام و بنویسم ... ۸ اسفند ماه سالروز درگذشت استاد غلامحسین بنان بود ... استاد مسلم موسیقی ایران که هنوز با گذشت سالیان سال یادگارهای زیادی رو از آهنگهایش داریم به خصوص آهنگ زیبا و به یاد ماندنی " ای ایران ای مرز پر گوهر " که هر موقع گوش میدیم به ایرانی بودن خودمون افتخار می کنیم دوست خوبم "هپروت" به صورت کامل در مورد استاد نوشته که توصیه میکنم حتما بخونید!

 

اسفند ماه ، ماه مصدق است. چهاردهم اسفند سالروز در گذشت دکتر محمد مصدق بزرگترین آموزگار دموکراسی و رهـبر سیاسی تاریخ ایران است و بیست ونهم اسفند روز جاودانی تاریخ ملی شدن صنعت نفت در ایران است.

 

من پرورده آزادی ام استادم علی ست ، مرد بی بیم و بی ضعف و صبر و پیشوایم مصدق مرد آزاد ، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید . "دکتر شریعتی"
یادش گرامی روحش شاد و راهش پر رهرو باد


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 16:20 توسط قاصدک.
شنبه ششم اسفند 1384
تولد ...
 

هو

توی یک بعد از ظهر سرد زمستونی من را هبوط دادند ... بهم گفتن اونجائی که میری اسمش زمین ِ! اونجا باید بمونی تا بیائیم دنبالت ... الان که میری فقط گریه کن ، بخور و بخواب آخه قراره هیچی نفهمی 
من : برام سخته چه جوری اینجا رو ول کنم و برم یه جای دیگه ، جائی که هیچ کسی رو نمی شناسم؟
فرشته : فقط میتونی اونجا به یاد ما گریه کنی ولی ناراحت نباش دو تا فرشته مهربون رو برات اونجا گذاشتیم که از تو مراقبت کنند .
من : کی هستن؟
فرشته : پدر و مادر !  اونها خيلي تو رو دوست دارن يادت باشه اذيتشون نكني و بهشون احترام بگذاري يه مدت اونجا ميموني تا بيائيم دنبالت .
من : آخه كي بر ميگرديد؟
فرشته : به اندازه يك چشم به هم زدن! اونجا كه ميري خيلي چيزها رو مي بيني با خيلي چيزها آشنا ميشي اتفاقات زيادي برات ميفته ولي به هيچ چيز دلبستگي پيدا نكن آخه نميتوني چيزي رو با خودت بياري فقط يك چيز رو هيچ  وقت فراموش نكن اون هم خداست! اون هميشه ياد تو هست مشكلي اگه پيدا كردي بهش بگو با همين زبون دلت باهاش حرف بزن .
و مرا هبوط دادند و تولدي! مرا از نيستان ازلي به زمين فروفرستادند تا بمانم ... بمانم و ببينم خوب و بد ، رنج و درد ، زشتي و پليدي و فقر و ثروت همه اينها رو بايد ديد و مزه كرد شنيد و لمس كرد ...
و مرا هبوط دادند و تولدي! مرا به زمين فرو فرستادند تا برای تولدی دگر خود را آماده سازم تولدی به نیستان ابدی در این راه همواره سایه خدای را بر سر خود به احساس می نشینم ... به من دین و شریعت دادند تا هادی من در عبور از این گذرگاه باشد ... مرا عرفان آموختند تا زبان دل را فراموش نکنم ... مرا هنر آموختند تا بتوانم تصویرگر و بیننده آئینه تصویر نمای بهشت جاودان  و زیبائی الهی باشم ... عشق را در رگ من جاری ساختند تا به یاد سرخی رنگ خون یاد آور شعله نهغته عشق در درونم باشم ... مرا در دنیا پرستشی باید ... پرستش ذات بیکرانه الهی پرستشی عارفگونه .... می بایست خدای را در پستوی تاریکحانه قلبم نگاه دارم ... دگر روز مرا رستنی دگر خواهد بود تولدی بی مرگ ، عبور از دنیا ، دیدار دوباره ... در آن هنگام رسالتم را به پایان خواهم برد :

"و رسالت من اين خواهد بود
 تا دو استكان چاي داغ را
 از ميان دويست جنگ خونين
 به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
 با خداي خويش
 چشم در چشم هم نوش كنيم"

آری در آن زمان رسالتم را رو به پایان خواهم نهاد زیرا دگر حجابی مرا از خدایم جدا نخواهد نمود پس ای فرشته زیبا منتظر حضورت برای رجوع دوباره هستم ... قدومت را به نظاره نشسته ام!

پ . ن : شعر بالا از مرحوم حسین پناهی

 

+ نوشته شده در 16:45 توسط قاصدک.
پنجشنبه چهارم اسفند 1384
سلامی دوباره
 

به نام او

ب بسم الله میرسه به "جاوید " دوست خوب و صمیمی من که توی این مدت خیلی در طراحی و راه اندازی مجدد وبلاگ به من کمک کرد دستش درد نکنه فقط شرمندگیش برای من باقی مونده!
دوباره شروع کردم یه خونه تکونی پیش از عید هم انجام دادم ... دلتنگی های قاصدک بعد گذشت ۷ ماه کم کم جای خود رو داد به دلخستگی های قاصدک ... توی این ۲ هفته که ننوشتم خیلی اتفاقات افتاد ایام عزاداری امام حسین ، ۲۸ بهمن سالروز تولد استاد ادبیات ایران " صادق هدایت " ، در گذشت " بهرام اردبیلی " این یکی رو دیروز توی "  " خوندم توصیه می کنم حتما بخونید ... چه همه آدمهای مختلف دور و برمون هستن و ما خبر نداریم .
این هم از وبلاگ من سر در بالا عکس یه آدم که خیلی حرف واسه گفتن داره ولی اینقده این حرفها موندن که پوست صورتش ترک خورده و آروم به خواب رفته! یه خواب زیبا که فقط منتظر یه بارونه که بیاد شاید دوباره صورت این آدم رو مجالی برای رستنی دگر دهد ... " ببار ای ابر بارون ببار " ، این دلتنگی های قاصدک اینقده بالا موند که دیگه کهنه شد و تبدیل شد به دل خستگی ها ... دل خستگی های قاصدک!!! شاید هم خنده دار باشه نمیدونم ولی فکر کنم زیادی خودم رو تحویل گرفتم ، فعلا باشه همین شروع مجدد من ... پاینده و پیروز باشید یا حق.

«تابوتى از مفرغ
كه در باران ها زنگ نمى زند و برشانه ها
به سبكى ى ستاره ى ستوانى روستازاده ست،
در فرصت اين شمشاد
تشييع مى شود
و با صفير خاموش چشمى
مثلث تنهاييم به هم مى ريزد.»
مرحوم بهرام اردبیلی

 

+ نوشته شده در 15:48 توسط قاصدک.
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384
باز هم دلتنگی ...
 

خداوندا ، خدایا ، بارالها ، ایزدا ، پروردگارا ، ای خدای پاکی و هستی کنون این بنده خوار و ذلیل توست که پیش قبله ات سر بر نشان بندگی دارد .

باز هم صدای داریوش که داره میخونه :

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

زندگی هم دیگه داره کم کم پشت نقابش رو نشون میده ... درست افتادیم توی وادی تجربه ... تجربه های مختلف شیرین و تلخ ... تحصیل ، زندگی ، عشق ، رفاقت ، جامعه ، مردم و .... آره کم کم داریم می بینیم که چه اتفاقاتی میفته و قراره ما چه تجربه هایی رو بدست بیاریم ، فراز و نشیب های روزگار دارن کم کم خودشون رو نشون میدن ، بعضیهاشون خوب و شیرین بعضی هاشون هم تلخ تلخ

زندگی!


چند روز پیش نشستم با " جاوید " به بحث و فلسفه بافی کلی با هم حرف زدیم ، خندیدیم ، غمگین شدیم نشستیم ، راه رفتیم ، فکر کردیم و کلی هم خالی شدیم ... بد نیست آدم بتونه یکی رو پیدا کنه که واسش درد دل کنه ، خیلی چیزها رو بهش بگه ، بهش بگه من همه اینها رو دیدم همه اینها رو تجربه کردم همه اینها رو می فهمم ولی فقط به تو گفتم!
جاوید یکی از دوستهاش رو بهم معرف کرد " محمد واعظی " یه سر به سایتش زدم خیلی زیبا مینویسه یکی از "پستهایی" رو که توی قسمتی از سایتش به اسم "یادداشتهای جن و پری" بود رو خوندم شاهکار بود خیلی عالی و متفکرانه نوشته توصیه میکنم حتما بخونیدش !

بالای سردر سایتش یه جمله هست که به دلم خیلی نشست من هم میخوام همون جمله رو تکرار کنم  و فعلا این کرکره رو بکشم پائین :

اين خانه سياه است!!!

پاينده باشيد يا حق .

 

+ نوشته شده در 17:45 توسط قاصدک.
پنجشنبه ششم بهمن 1384
دلتنگی ...
 

یا حق

نمیدونم امروز چی شده حالم سر جاش نیست دوباره یه جوری شدم ... نمی فهمم چیه ولی خوب فاز داد که اومدم بنویسم ... دود سیگار و صدای داریوش آلبوم گل بیتا شاهکاره!!! ... آره کار خودشون روکردن فازی هم به من دادن ... یاد دلتنگیهام افتادم برگشتم یک دور وبلاگم رو مرور کردم از اولش ، رسیدم باز به یه شعر شاملو که نتونستم ازش رد بشم :

"سلاخی زار می گریست به قناری کوچکی دلباخته بود "

۷ ماه گذشته خیلی اتفاقها افتاد خوب و بد با خیلی ها آشنا شدم کلی وبلاگ گردی کردم ... کلی مطلب خوندم ... انجمن راه انداختیم ... جلسه گذاشتیم ... بم رفتیم! ... الان هم که دیگه امتحانات ترم دارن تموم می شن ... زندگی داره خیلی یکنواخت  میشه یا لااقل واسه من اینجوره شاید هم خوشی زده به سرم ... بی خیال دیگه .

بوی محرم هم داره می رسه ...

 امام حسین ، تاسوعا ، عاشورا ، عزاداری .... یک سال می شینیم به انتظار ۲ روز کار خاصی هم نمی کنیم یه چرخ میزنیم و بر میگردیم و هیچ اتفاق و تغیری بوجود نمیاد یا اینکه حاضر نمی شیم ایجاد کنیم  . خیلی دلم می خواست از دکتر شریعتی بنویسم ولی چیزی یادم نمیاد غیر از این جمله : "آنها که رفته اند کار حسینی کرده اند و آنان که مانده اند باید کار زینبی کنند و الا یزیدیند" ... آره ماه محرم هم رسید و دوباره عزاداری ... تا یار که را خواهد و میلش به که باشد !!!

 

+ نوشته شده در 18:45 توسط قاصدک.
دوشنبه سوم بهمن 1384
یاد ...
 

هو

دوباره هم یکی دیگه از بین اهالی فرهنگ این مرز و بوم رفت ... نمیدونم شاید ما همه عادت به مرده پرستی کردیم تا یکی می میره شروع میکنیم به صحبت کردن در موردش آخه عادت نکردیم تا زنده هستش ازش تجلیل کنیم ... این پست هم بر اساس عادت دارم می نویسم ... اميدوارم پستهای آینده رو به زنده ها اختصاص بدم ولی خوب یاد گذشتگان هم خالی از لطف نیست .

زندگينامه خودنوشت م.آزاد:

روز 18 آذر سال 1312 در اين برهوت فقر فرهنگي به دنيا آمدم . خوشبختانه پدرم اهل موسيقي بود و شعر . شوق كتاب خواندن را هم او در من برانگيخت . دوره نوجواني و جواني‌ام هنرمان بود باجنبش بزرگ ملي كردن نفت ، كه به زندگي نسل جوان آن روزگار ، عشق و آرماني فراتر از انگيزه‌هاي كوچك فردي مي‌داد، و من كه اهل فعاليت بي‌واسطه سياسي نبودم ، به فعاليت فرهنگي گرايش پيدا كردم و اولين نقدهاي ادبي‌ام ـ به همراه چند شعر ـ در يك نشريه دانش‌آموزي به چاپ رسيد .
 با كودتاي 28 مرداد 1342 (( آب‌ها از آسياب افتاد )) و هر كسي به گوشه‌اي پناه برد و من در همان سال در كنكور ادبيات دانشسراي عالي تهران پذيرفته شدم .
سال 1334 دفتر شعر (( ديار شب )) را با يادداشتي از احمد شاملو در 300 نسخه چاپ كردم ، كه مدت‌ها از انتشارش پشيمان بودم ، چرا كه تجربه‌اي تازه در شعر در اين دفتر نيامده بود .
از 1334 تا 1336 با شاملو در انتشار (( با مشار كوچولو )) همكار بودم ، و اين همكاري براي من فرصتي بود مغتنم .
سال 1336 براي انجام خدمت معلمي به آبادان رفتم . اين سال‌ها فرصتي بود كه به تجربه‌هاي شعري‌ام ساماني بدهم مجموعه ” آيينه‌ها تهي‌است” حاصل اين تجربه كاري است. از 1340 به بعد با زنده ياد سيروس طاهباز در انتشار فصل‌نامه آرش همكاري دائمي داشتم . آرش در دهه پر تحرك چهل نقش سازنده‌اي داشت .
در همين ايام مامور خدمت در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شدم و از آن به بعد ، به طور حرفه‌اي به ادبيات كودكان پرداختم .

بادها در گذرند

بايد عاشق شد و خواند
بايد انديشه كنين پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد
بايد عاشق شد و رفت چه بيابانهايي در پيش است
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد
چه بيابانهايي ! بايد رفت
بايد از كوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر به حكايتها دل مي سپرند
پشت ديوار كسي درياواري بيدار
به زنان مي نگريست
چه زناني كه در آرامش رود
باد را مي نوشند
و براي تو براي تو و باد
آبهايي ديگر در گذر است
 بايد اين انديشه كنان مي گويم
رفت و از ساعت ديواري پرسيد و شنيد
و شب و ساعت ديواري و ماه
به تو انديشه كنان مي گويند
بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد
ميخواند بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند

.....

تنها انسان گريان نيست،
من ديده ام پرندگان را،
من برگ و باد و باران را گريان ديده ام
تنها انسان گريان نيست
من سرودها از سنگ،
نغمه ها از گياهان شنيده ام.
من خود شنيدم سرودی از باران و برگ
تنها انسان سرود خوان نيست

ساير مطالب مربوط به مرحوم "م . آزاد" را مي توانيد در اينجا بخوانيد


 

+ نوشته شده در 19:25 توسط قاصدک.
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384
یاد ...
 

هو

قرار بود تا بعد امتحانها چیزی ننویسم ولی این یه مورد رو نمی شد رد داد .

۳۰ دی ماه سالروز در گذشت استاد دکتر مهدی بازرگان هستش ... نمیدونم شاید واسه این مینوسم که خیلی ها خبر ندارن یا اینکه خیلی جاها توی روزنامه ها و حتی رادیو و تلویزیون این مسئله زیاد مورد توجه قرار نمیگیره ... در هر صورت دکتر بازرگان از افراد سرشناس انقلاب و از بزرگان طیف روشنفکر مذهبی ایران به شمار میاد که سالهای زیاد در راه سربلندی این مرز و بوم تلاش کرد نه تنها در مسائل سیاسی که در مسائل علمی تلاشهای زیادی را انجام داد ... سعی دارم هر چند کوتاه سالشمار زندگی دکتر را بنویسم :

۱۲۸۶ : تولد در تهران
۱۳۰۶: اخذ مدرک دیپلم
۱۳۰۷ : اعزام به فرانسه برای ادامه تحصیل
۱۳۰۹ : تحصیل در مدرسه سنترال به مدت ۳ سال
۱۳۱۳ : بازگشت به ایران - تدریس در دانشکده فنی - تاسیس شرکت اما (اتحادیه مهندسان ایران)
۱۳۱۵ : تدریس در دانشکده فنی و ریاست دانشکده به مدت ۶ سال
۱۳۲۱ : آغاز فعالیت به همراهی مرحوم سید محمود طالقانی
۱۳۲۳ : ریاست دانشکده فنی دانشگاه تهران تا سال ۱۳۳۰
۱۳۲۳ : تشکیل نهضت مقاومت ملی و عضویت در آن
۱۳۳۴ : رفتن به زندان
۱۳۴۰ : تشکیل نهضت آزادی ایران
۱۳۴۱ : دستگیری و زندان
۱۳۴۴ : تبعید از زندان قصر به برازجان
۱۳۴۵ : درگذشت دکتر مصدق
۱۳۴۶ : آزادی از زندان و بازگشت به تهران
۱۳۴۶ : فعالیت نهضت آزادی ایران در خارج از کشور تا سال ۱۳۵۴
۱۳۵۷ : ملاقات با امام در پاریس ـ آغاز به کار در سمت نخست وزیری
۱۳۵۸ : پایان کار دولت موقت و استعفا از نخست وزیری
۱۳۶۳ : پایه گذاری جمعیت دفاع از آزادی و حاکمیت ملت
۱۳۶۴ : نامزدی یرای چهارمیدن دوری ریاست جمهوری و مسافرت فرهنگی به آلمان
۱۳۷۳ : وفات

یکی از پستهای کلیدی مرحوم بازرگان در بعد از انقلاب سمت نخست وزیری بود که طی نامه امام در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۵۷ به این سمت انتخاب شد و در تاریخ ۱۴/۸/۵۸ مرحوم بازرگان از این سمت استعفا داد که قسمتی از استعفا نامه مرحوم بازرگان را در ذیل قرار می دهم :
" ... پیرو توضیحات مکرر گذشته و نظر به اینکه دخالت ها ، مزاحمت ها ، مخالفت ها و اختلاف نظر ها انجام وظایف محوله و ادامه مسئولیت را برای همکاران و اینجانب مدتی ست غیر ممکن ساخته و در شریط تاریخی حساس حاضر نجات مملکت و به ثمر رساندن انقلاب بدون وحدت کلمه و وحدت مدیریت میسر نمی باشد ، بدین وسیله استعفای خود را تقدیم می دارد ... "
پس از این استعفا نامه امام با  استعفای دکتر بازرگان موافقت کرد و بدینوسیله دوره کوتاه مدت نخست وزیری مرحوم بازرگان به اتمام رسید .

مرحوم بازرگان  سرانجام در تاریخ ۳۰ دی ماه ۱۳۷۳ در اثر سکته قلبی که در فرودگاه زوریخ عارض شد دار فانی را وداع گفت و در آرامگاه خانودگیشان در قم به خاک سپرده شد ... روخش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

ايستاده از راست: ... (وزير صنايع)، مهندس تاج (وزير نيرو)، اسد الله مبشرى (وزير دادگسترى)، دكتر اسلامى (وزير پست و تلگراف)، دكتر مينا